تبليغاتX
سرزمین کانگروها
سرزمین کانگروها
سلام

یک دوست صمیمی داشتم که هر وقت مدتی ازش خبری نمیشد کلی خوشحال میشدم چون مطمئن بودم حالش خوبه خوبه ، آخه اگر مشکلی داشت من اولین نفری بودم که خبردار میشدم اما من بیشتر وقتها برعکسم دوست ندارم وقتی خسته ام یا ناراحنم با دوستام حرف بزنم یا چیزی بنویسم چون فکر میکنم منتشر کردن خستگی و غم کسالت عمومی میاره و گناه کبیره است !!!!

حالا اینو ننوشتم که بگم من ناراحتم خواستم بگم مطمئنم آخر این هقته حتما یک مطلب خوب برای نوشتن پیدا میکنم و ضمنا آهنگ وبلاگ رو هم میخوام عوض کنم کسی نظری نداره؟

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در چهارشنبه 30 بهمن1387 ساعت 9:25 |

بچه بی شیشه

امروز داشتم شیشه دیدگاهم رو پاک میکردم یکدفعه بردیا رو اونور شیشه اول جاده دیدم تازه متوجه شدم اصلا من یادم رفته جلوی پسرم شیشه نصب کنم چه برسه به چسبوندن برچسب ها ولی دیگه دیر شده بود برای همین مجبور شدم شیشه نگاهم رو بشکنم دست بردیا رو بگیرم و باهم تو جاده حرکت کنیم الان داریم با سرعت میریم که به رضا برسیم که خیلی وقته راه افتاده.

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در سه شنبه 8 بهمن1387 ساعت 22:13 |

سرای من ایران است فرهنگ من ایرانی....... چراشو نمیدونم !

تا به حال شده تو ذهنتون باوری باشه که باهاش زندگی می کنید اما نمیتونید ازش دفاع کنید نمیتونید بهش سر و شکل بدید بیانش کنید یا بنویسیدش ؟

تمام ماجرا از بعد از ظهر دو هفته پیش و یک جلسه خانوادگی شروع شد وقتی باهوشک** حرفی رو زد که سالهای سال بود تو دل من بود اما من نمیتونستم در قالب کلام ازش دفاع کنم

جمله بی پاسخ این بود این فرهنگ ماست پس باید بهش عمل کنیم و پاسخ باهوشک این بود که اما عمل به این دستور فرهنگی سالهاست که اسباب بدبختی اجداد ما رو فراهم کرده پس چرا نباید سنت شکنی کرد؟

گاهی فکر میکنم جلوی دریچه دید هر کدوم از ما آدمها خیلی زود خیلی خیلی قبل از اونکه بتونیم فکر کنیم یا تصمیم بگیریم یک دیوار بلند شیشه ای رو به دنیا کشیدن و بعد هر روز و هر ماه و هر سال فرشش کردن با برگه هایی پر از نسخه های از پیش پیچیده شده و دستورهای از پیش تعین شده مسئولیت انتخاب سر فصل برچسبها سالهای اول با خانواده هاست و بعدها مدرسه و جامعه.

 هرکسی از بغل دیوارمون رد شده یکی دوتا از برچسبهای دیوار خودش رو کپی کرده و به دیوار ما نصبش کرده بدون اینکه حتی سعی کنه یک ذره دستور رو بومی سازی کنه !

یواش یواش اونقدر دیوار شیشه ایمون پر از برچسب و دستور شد که دیگه وسعت و زیبایی های دنیا پشتش پنهان شدند ما موندیم و یک اتاقک شیشه ای پر از محدودیت پس سرای ما ایران شد فرهنگمون ایرانی حتی دین و مذهبون هم آماده و حاضر با شرح کامل جزئیات روی دیوار نوشته شده بود تمام درزها و سوراخها هم پر شد از سنت و رسم و وظیفه و خانواده و آداب و...... (شکل 1) !!

هروقت زیادی خواستیم سوال کنیم و دلیل هر دستوری رو پیدا کنیم یکی از اون نوشته ها رو بهمون نشون دادند و گفتند چون تو عقلت نمیرسه و مطابق رسوم و آئین مندرج شده بر روی شیشه من که الان منتقل میشه به شیشه تو همینه که هست !

اونهایی که سربه زیرتر و مطیع تر بودن همینو پذیرفتن اونهایی که جسورتر بودن و دلشون میخواست بیشتر بدونند یواشکی برچسبهای روی دیوار رو بلند میکردند که خودشون به دنیا نگاه کنند اما پشت برچسبها پر از لقب و مارک و انگ بود. پر بود از صفتهایی مثل وطن فروش خائن، سنت شکن ،کافر،خانواده فروشه غریبه پرست !

یواش یواش ما هم شرطی شدیم برچسب زدن رو یاد گرفتیم و هر بار که کسی رو مخالف عقاید از پیش تعیین شده دیدیم با صدای بلند سرش داد زدیم آنقدر بلند که تمام هم سلولیهای شیشه ایمون بشنوند و درس عبرت بگیرند.

تمام دوران بچه گیم کارم این بود که از دیوار بالا بکشم رو لبه دیوار بشینم و زل بزنم به دنیا و بگم میشه روزی دنیا رو بدون این همه برچسب و نسخه و دستور دید؟(شکل 2)

 میشه من آنقدر قوی بشم که خودم برای خودم تصمیم بگیرم و خوب و بدهایی رو بسازم که با عمل کردن بهشون احساس خوشبختی کنم ؟ میشه از دست اینهمه مفاهیم از پیش تعریف شده ای که شاید هرگز باعث رضایت و خوشبختی من نشه خلاص بشم اما تا کسی منو میدید میپریدم پائین و ادای آدمهای مطیع رو در می آوردم ولی هر چی بزرگتر شدم فیلم بازی کردنهام ضعیف تر شد و یواش یواش به جایی رسید دیگه نتونستم ادا دربیارم .

جاتون خالی دیشب من و رضا با خواهرها و باهوشک و چند تا دوست و رفیق صمیمی رفته بودیم رستوران مکزیکی من غربزده بیگانه پرست که دیگه با توجه به درجه آزادیم در سرزمین جدیداحساس شجاعتم بالا زده بود گفتم میخوام  توی وبلاگم یک مطلب بنویسم به اسم سرای من ایران است فرهنگ من ایرانی دین من ..... چراشو نمیدونم

چنان بلوایی بین دوستان برگرفت که بیا و ببین و من شدم شاهد این نبرد تن به تن ! خوشبختانه همگان چنان مشغول کندن و خط خطی کردن برچسبهای همدیگه شدند که منو فراموش کردند یک بار دیگه جاتون خالی، کلی کیف کردم اما صدام درنیومد تا جلب توجه نکنم تا تو ماشین که یک ساعتی با رضا شنونده صبور و خندان همیشگی خودم بحث فلسفی کردم که ماحصل اون شد همه اینهایی که نوشتم !

و حالا اگر شماها هم احساس کردید کاغذتون خط خطی شده همین جا با صدای بلند میگم عقاید همهتون برام محترمه اما از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه که هر چی شیشه ام رو ترتمیزتر میکنم احساس شادی و رضایتم از زندگی بیشتر میشه و  انگ و ننگهاهم دیگه برام سازگار نیست.

** با توجه به اینکه بعضی از دوستان فکر کردن که منظور من از باهوشک بردیا است باید بگم باهوشک اسم مستعار شوهر خواهر منه که در حقیقت رضا ۲ است.آخه شما بگین میشه بردیا ۷ ساله یکدفعه در جمع خانواده بگه :"عمل به این دستور فرهنگی سالهاست که اسباب بدبختی اجداد ما رو فراهم کرده پس چرا نباید سنت شکنی کرد؟" !!!!

شکل ۱

شکل 1

شکل ۲

شکل 2

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در یکشنبه 6 بهمن1387 ساعت 0:2 |

پراکنده گویی
  1. مرسی بخاطر ایمیل ها ،پیامها و تلفنهای پر محبت همتون تو این چند روزه کلی تحویل گرفته شدم  و حسابی احساس محبت دیدن داشتم !
  2. نمیدونم چرا دکمه off من خراب شده و یکسره روشنم دائم در حال فکر کردن و فلسفه بافی که این شامل شب تا صبح هم میشه اگر چه کلی از فکر کردنها و نتیجه گیریهای فلسفی خودم لذت میبرم اما بدخواب شدم بدجور!
  3.  اگر بتونم این همه افکار بهم ریخته تو ذهنم رو مرتب کنم میخوام همه رو بنویسم که راحت بشم بخوابم
  4.  من که خودم نفهمبدم الان چی میخواستم بگم برای چی نوشتم چه برسه به شما !
  5.  در پایان این قطعه درخواستی زیبا رو از شاملو تقدیم میکنم به همون پسرک لوس و دوست داشتنی که یک روز به من تقدیمش کرد:

پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز

بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم .... بادبان برچینم .... پارو وانهم ... سکان رها کنم 

به خلوت بندر گاهت درآیم و در کنارت پهلو گیرم. آغوشت را بازیابم و استواری امن زمین را زیر پای خویش احساس کنم.....

پنجه در افکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را به جای همراهی کردنشان .......!  

عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب

در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در پنجشنبه 3 بهمن1387 ساعت 22:44 |