تبليغاتX
سرزمین کانگروها
سرزمین کانگروها
آگهی دوست یابی

فیلم شیرشاه رو تو دی وی دی میزارم که میتونه 1 ساعتی بردیا رو سرگرم کنه یک لیوان شیر موز و یک بشقاب کیک کاکائویی هم آماده میکنم و روی میزجلوی بردیا میزارم که وسط تلفن عذاب وجدان نگیرم که به بچه ام نرسیدم و نشستم تلفن حرف میزنم ! یک لیوان هم آب پرتقال برای خودم میریزم که گلوم خشک نشه !! تلفن رو برمیدارم وکنار شومینه روی مبل لم میدم و همین طوری که با دندونهام با آنتن تلفن بازی میکنم فکر میکنم که به کی باید زنگ بزنم مژده یا شبنم یا مهردخت یا پرشنگ یا مریم یا ...... بالاخره بر اساس نیاز اون ساعت تصمیم خودم رو میگیرم!

بردیا از سرو گوشم بالا میره و گوشی رو از دستم میکشه و غر میزنه از اون طرف هم صدای کیان میاد که مدام تقاضا داره و نمیزاره درست بشنوم توی این یک ساعت هردومون تقریبا آپدیت کامل شدیم که از هفته پیش پنجشنبه که همدیگه رو دیدیم تا به امروز هر روز چه اتفاقهایی افتاده اما هنوز هم هردومون دوست داریم ادامه بدیم اما انگار دیگه نمیشه موبایل مژده زنگ میزنه و یک آدم سمج هم پشت خط من اومده یک بند بوق میزنه و ما ناچار بالاخره خداحافظی میکنیم.

رضا پشت خطه میگه خانمم این تلفن که همش  اشغاله خوب تو که پشت خطی هات و جواب نمیدی برو مخابرات این امکانش رو قطع کن که راحتر حرف بزنی نمیگی شاید یکی کار فوری داشته باشه ؟

میگم اتفاقا از دفعه بعد میخوام کد وارد کنم که بی دردسر حرف بزنم حالا کار مهمت چیه؟

میگه هیجی خوب کدومشون بود؟

 مژده

 خوب چی میگفت؟

 هیچی حرفهای معمولی

حرفهای معمولی که انقدر طول نمیکشه که بگو دیگه تعریف کن خواهرش اینها اومدن ؟

آره

خوب خوشحال بود

آره دیگه

میگه : اه ببین خودت یک ساعت حرف میزنی اونوقت میخوای تعریف کنی آدمو میکشی!

میگم : وا خوب اون دوست منه ، تو هم برو زنگ بزن به دوستت هر چی میخوای سوال کن

میگه : باشه بعد نپرسی اونموقع که گقتی نه بابا اون چی گفت که تو اینو گفتی.

میخندم و میگم باشه بردیا گریه میکنه تو بیا خونه برات تعریف میکنم

 

چقدر دلم برای تک تک تلفنهای طولانی با دوست دخترام تنگ شده من چندین نوع مختلف دوست داشتم دوستان آپدیتی که بستگی به شدت دوستی، هفتگی یا ماهانه یا سالیانه بهم زنگ میدیم با یک کابل هاردمون رو بهم وصل میکردیم و در عرض نیم ساعت همه چیز آپدیت میشد .دوستان ادبی فرهنگی که میشد باهاشون آخرین کتابها و فیلمها را نقد کرد دوستان سنگ صبور که مخصوص شنیدن غم و دلداری بودن دوستهای باحال که مخصوص زمان سرحالی بودند که کلی میشد باهاشون تفریج کرد و دوستان خاطرات که کلی میشد باهاشون به گذشته رفت و همه خاطرات رو مرور کرد و دوستان ترکیبی که میشد در چندین بخش ازشون سوء استفاده کرد!

اما حالا من دوست باز  پرحرف پر انرژی هیچی دوست ندارم و افتادم گیر این رضا ساکت کم حرف و اما جالبه که این شوهرک من هنوز هم کم نیاورده هر چند روز یک بار ازم میپرسه راستی از دوستات چه خبر؟

خواستم آگهی کنم که دلم یک دوست دختر میخوادکه خیلی شبیه خودم باشه بتونم باهاش حرق بزنم و براش درد و دل کنم دوستی که من و گذشته ام رو خوب بشناسه و منو به خاطر خودم دوست داشته باشه دوستی که بشه رازهای زندگیتو بهش بگی و نگران نگاهش و نقد شدنت نباشی دوستی که بشه ..........

 اما گاهی فکر میکنم این تنها چیزیه که پشت سرم گذاشتم و اومدم و حالا خیلی باید شانس بیارم که بتونم حتی یک  مدلش هم  دوباره اینجا پیدا کنم

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در دوشنبه 30 دی1387 ساعت 11:36 |

بدون شرح

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در شنبه 28 دی1387 ساعت 22:49 |

2009

یک نگاهی به برنامه سال 2008 میندازم از خودم راضیم !  

یک سال پیش نوشتم

میخوام خوش اخلاق تر بشم و زود از کوره در نرم  √

                                  زبان انگلیسی ام رو تقویت کنم  

                                                            وزنم رو ۶ کیلو کم کنم  √ √

                                                                      و یاد بگیرم که روزی یک لیوان شیر بخورم  ×

تنها چیزی که هنوز اصلا یاد نگرفتم روزی یک لیوان شیر خوردنه اگر چه کلی غربزده شدم وهر چی که دم دستمه بهش شیر اضافه میکنم کافی با شیر ، چایی با شیر!

و در مورد یک و دو اگر چه پیشرفت قابل ملاحظه بوده اما هنوز تا مقصد خیلی راه مونده!

پس مینویسم:

من امسال میخوام و میتونم شادتر، راضیتر ، صبورتر باشم

                                                                  پس ورزش میکنم

و حسابی کار میکنم و فراموش نمیکنم که برای بدست آوردن تک تک داشته های امروزم چقدر آرزو کردم و زحمت کشیدم پس باید با تمام وجود لذت ببرم و هر روز بیشتر از دیروز برای آرزوهای فردا تلاش کنم .

 و البته یاد بگیرم که روزی یک لیوان شیر بخورم

 

 و این هم چند برنامه جدید در سال ۲۰۰۹ از افراد خانواده که اگر اینجا باشه سال بعد میتونم یک گزارش عملکرد مفصل تر بنویسم :

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در جمعه 27 دی1387 ساعت 9:43 |

دو سال!

خیلی وقت بود که دلم میخواست چند ساعتی تو وبلاگم پرسه بزنم و یک خونه تکونی حسابی بکنم، اما مثل همیشه بهونه کمبود وقت بود!

این تعطیلات فرصت خیلی خوبی شد که زندگی مهاجرتی رو از روز اول تا به امروز دوره کنم و تک تک صفحاتش رو یک بار دیگه ورق بزنم .

از رویای شیرین پشت پنجره شروع کردم از اون روزی که پشت پنجره یک خونه چوبی روبه کوچه ای تا به انتها سبز نشستم و تصمیم گرفتم هوای تازه،سکوت و آرامش فراموش شده رو به زندگیم برگردونم، به تمام اون روزهایی رفتم که هر چیز ساده معمولی از دستگاه خودپرداز بانک گرفته تا نحوه رفتار دانشجوها سرکلاس منو متعجب و گیج میکرد اون روزهایی که همه چیز برام تازگی داشت و حس میکردم سالیان سال از دنیا عقب موندم . بعد روزهای دلتنگی و سختی و اضطراب رو دوره کردم روزهایی که همه چیز و همه کس دست به دست هم داده بودند تا به من ثابت کنند که چقدر ساده و بی صدا میشه تنهای تنها شد اون روزهایی با صدای مامان که میگفت زندگی پستی و بلندی داره مقاوم باش تا قله راه زیادی نمونده به پهنای صورتم اشک میریختم و بعد به روزهای پرفشار شروع کار رسیدم چقدر سرخ و سفید شدم تا جا افتادم ..... و روزیکه که تا فرودگاه پرواز کردم تا قطعات گم شده زندگیم رو دوباره به زندگیم برگردونم........

وقتی به اون روزها نگاه کردم یک بار دیگه شادی همه وجودم رو پر کرد فکر کردم چقدر عوض شدم یک بار دیگه باور کردم که اگر تمام اون سختیها و تنهایی ها و اضطرابها نبود الان من اینجا نبودم شاید هرگز قدر اونچه که در زندگیم دارم رو نمیدونستم شاید هرگز باور نمیکردم چقدر داشتن ذره ذره وجود رضا برام با ارزشه و چقدر باید مراقب زندگیم باشم شاید هرگز اینقدر عمیق بردیا رو لمس نمیکردم و تو هیاهو و آشفتگی روزهای زندگیم برای همیشه گمش میکردم و شایدهرگز نمی فهمیدم که بهترین و فداکارترین خونواده کوچیک دنیا رو دارم و هرگز هرگز از صمیم قلب باور نمیکردم که با قدرت فکرم میتونم دنیای اطرافم رو اونطوری که دوست دارم بسازم.

من یاد گرفتم از لحظه لحظه زندگیم لذت ببرم و سعی کنم اونقدر شاد و بی دغدغه در زمان حال زندگی کنم که توان مبارزه با تمام پستی بلندیها رو داشته باشم و این بزرگترین دستاورد دو سال گذشته زندگیم بود

سال 2009 مبارک

 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در شنبه 14 دی1387 ساعت 21:47 |

رویای کریسمس

میگه مامان تو سنتایی؟ میگم چرا پیرم یا چاق نکنه ریش سفید درآوردم ؟ میخنده مامان راست میگم بگو من ناراحت نمیشم تو کادو میخری نه ؟ میگم نه پسرکم سنتا خودش برات کادو میاره اگر باورش نکنی دیگه کادو نمیاره ها حالا خودت میدونی !

فکر کنم قبلا هم نوشته بودم که وقتی اومدم استرالیا یکی از بزرگترین تفاوتهایی که بین بردیا با بچه های همسن و سالش حس کردم این بود که پسر من از اونها ریزه تره اما انگار چندین سال بزرگتره ! نکته ای که تو ایران یک خصوصیت مثبت برای بچه ها محسوب میشه و باعث افتخار پدر و مادر.

اما بعد یواش یواش حس کردم چقدر زود از دنیا بچگی دورش کردم فکر کردم چرا نگرانی های دنیای بزرگترها رو اینقدر زود بهش منتقل کردم و از اون موقع بود که تصمیم گرفتم دوباره دنیای بچگی رو بهش برگردونم برای همینه که سالی چند بار برای تدی تولد میگیریم وهر جا میریم با خودمون میبریمش و برای همینه که آدرس خونمون رو به عمو نوروز و Santa و  Tooth Fairy دادم که فقط فکر اومدنشون هم از هفته ها قبل ذهن و وجود بردیا رو پر ازشادی و هیجان میکنه.

کریسمس امسال هم موفق شدم با کمک نامه ای که از طرف سنتا به آدرس خونه و به نام بردیا ارسال شده بود شک و دودلی رو ازدل کوچولو پسرکم دور کنم و کمکش کنم یک بار دیگه با تمام وجود هیجان یک کریسمس دیگه رو تجربه کنه نمیدونم تا وقتی دندون بعدیش بیوفته یا تا وقتی موقع اومدن عمو نوروز بشه اونقدر بزرگ شده که دیگه نتونه با تک تک سلولهای بدنش لذت ببره یا نه اما من سعی خودم رو میکنم !

 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در یکشنبه 8 دی1387 ساعت 17:14 |