تبليغاتX
سرزمین کانگروها
سرزمین کانگروها
Australia ZOO

هفته پیش من دو تا بلیط باغ وحش استرالیا رو تو یک قرعه کشی برنده شدم و این باعث شد شنبه این هفته رو با حیوانات سپری کنیم!

نکته خیلی جالبی که توجه منو به خودش جلب کرد این بود که به نظر میرسید این بار واقعا رفته بودیم باغوحش چون اونجا یک باغ بزرگ بود که حیوونا توش زندگی میکردند آدمها وارد این باغ بزرگ میشدند کلی پیاده روی میکردند و کلی دنبال حیوونها میگشتند تا اونها رو پیدا کنند و ببینند و خیلی کم میشد که قفسهای بزرگ و حیوانهای آروم و کز کرده که ساکت یک جا نشستند رو پیدا کرد!

           
|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در یکشنبه 26 آبان1387 ساعت 16:26 |

کتاب اول دبستان چاپ سال 1387

این متن رو امروز سمیرا برام فرستاده بود دلم میخواست شما هم بخونید

 کتاب اول دبستان چاپ سال 1387

الفبا از پ ، و ، ل شروع میشه ،بابا دیگه آب نمیده چون اداره آب و فاضلاب آب رو قطع کرده ،دهقان فداكار پير شده و دنبال چندر غاز مستمری از این اداره میره تو اون اداره، مرغا هورمون خوردن وخروس شدن، خروسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن، سن ازدواج مرغا بالا رفته دیگه تخم نمی کنند،چوپان دروغگو عزيز شده و کلی طرفدار داره، شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن مامانشونم دو سه روزیه رفته تایلند گیساشو ببافه، دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن، كوكب خانم رفته یه ماکروفر سامسونگ خریده و دیگه حوصله مهمونداری رو نداره و جواب تلفن رو هم نمیده، كبري موهاشو مش کرده و تصميم گرفته دماغشو عمل كنه، روباه و كلاغ دستشون تو يه كاسست، حسنك گوسفنداشو فروخته و پیکان خریده مسافرکشی می‌کنه، آرش كمانگير معتاد شده و دیگه سنگ هم نمی تونه پرت کنه، شيرين، خسرو و فرهاد رو پيچونده و با دوست پسرش رفته کوهرنگ اسکی، رستم و اسفنديار اسباشونو فروختن و موتور خریدن ميرن كيف قاپي،پتروس از بس با دوست دختراش چت کرده انگشت درد گرفته و دیگه نمی تونه انگشتشو بکنه تو سوراخ سد، خانواده آقای هاشمی دیگه بنزین ندارن برن مسافرت در ضمن دل خوشی هم از راه و سفر ندارن چون آخرین باری که تو راه گوشت کبابی خریدن چوپان دروغگو گوشت خر بهشون فروخته ..........................

 راستي چي به سر ما اومده؟؟!!

 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در جمعه 24 آبان1387 ساعت 23:20 |

عشق هر روزه !

همیشه وقتی تنهایی مسیر رفت و برگشت به خونه و سرکار و رانندگی میکنم و یا وقتی که سوار قطار هستم و چند دقیقه وقت پیدا میکنم که فقط و فقط مال خودمه غرق افکار و رویاهام میشم از زمان حال به آینده و گذشته سفر میکنم و همه چیز رو مرور میکنم. توی دلم پر از شادی و غم میشه و دوباره خالی میشه و کلی احساس سبکی میکنم که چند دقیقه ای از وقت روزانه ام رو فقط صرف خودم کردم،خودم اسم این دقایق رو گذاشتم زمان تغذیه روح ! 

تو یکی از همین زمانها بود که به این نتیجه رسیدم : به طور کلی من همیشه دست به عاشق شدن خیلی قوی بوده!

از وقتی یادم میاد جدای عشق مادر و پدر و همسر و فرزند و بقیه عشقهای دیگه که همه دارن من همیشه کلی چیزهای دیگه برای عاشق شدن پیدا میکردم و این عشقها انگیزه زندگی و عامل شادی و رضایتم از زندگی بودن و شاید بزرگترین عامل موفقیت ، چون این عشقها همیشه به من نیرو میدادن که تلاشم رو چندین برابر کنم.

وقتی کوچیک بودم همیشه تو مدرسه بالاخره یک معلمی پیدا میشد که من عاشقش باشم و تمام تلاشم رو بکنم که بهترین و لوسترین شاگرد کلاسش بشم. در کنارش من همیشه عاشق اتاقم بودم ساعتها تلاش میکردم که فضای اتاقم رو طوری درست کنم که نشان دهنده افکار و احساساتم در اون زمان باشه و بنابراین میتونستم ساعتها توی اتاقم بمونم و به کارهام برسم.

تو دبیرستان عاشق بسکتبال بودم و بدجوری عاشق مربی ام در ضمن عاشق یکی از دوستام هم بودم گاهی کیلومترها پیاده باهم راه میرفتیم و از آینده حرف میزدیم و رویا میبافتیم که بچه هامون باهم بزرگ میشن و شوهرهامون باهم کلی دوست میشن همیشه سعی میکردیم مثل هم لباس بپوشیم مثل همدیگه راه بریم و حرف بزنیم و درس بخونیم و دانشگاه قبول بشیم .

بعدها عاشق دانشگاه شدم عاشق تمام درختها و ساختمونها و حتی سلف سرویسش و از اینکه ساعتها و ساعتها وقتم رو توی دانشگاه بگذرونم و یا تو کتابخونه درس بخونم کلی لذت میبردم .

وقتی سر اولین کارم رفتم عاشق عملکرد و مدیریت رئیسم شدم به نظرم اون موفقترین و باهوشترین مهندس دنیا بود و بنابراین کلی تلاش میکردم که بهترین نیروی شرکت باشم، کلی در انجام کارهام دقت میکردم و همیشه سعی میکردم مثل اون باشم و حتی نحوه فکر کردنش رو هم تقلید میکردم.

و بعد یکدفعه عاشق استرالیا شدم زندگی و شب و روزم شد تلاش برای رسیدن به یک زندگی جدید و غرق لذت از اینکه بالاخره موفق شدم و اینجا همون جاییه که سالها آرزو داشتم توش زندگی کنم

و حالا این بار در کنار تمام عشقهای دیگه عاشق محیط کارم شدم عاشق فضای آروم و آدمهای منطقی اش که سرشون تو کار خودشونه با رضایت و مهربونی هر کاری که ازشون بخوای برات انجام میدن و برای هر چیز کوچیکی بارها ازت تشکر میکنن،به راحتی معذرت خواهی میکنن و همیشه لبخند روی لبهاشونه من حتی عاشق میز کارم که تو یک گوشه دنج قرار گرفته و مسئول ایمنی شرکت ارتفاع میز و صندلی رو برابر استاندارد قد من تنظیم کرده! صبحها با رضایت میرم سرکار و مثل غربزده ها روزم رو با یک کافی شروع میکنم و از ساعتها کار پشت سر هم و طولانی با تمام وجود لذت میبرم و کلی آرزو برای موفقیت و ادامه مسیر کاریم دارم و دلم میخواد سالها توی همین شرکت بمونم!

من که خیلی تجربه کار در محیطهای مختلف تو استرالیا رو ندارم و شاید این شرکت اولین تجربه مهم من باشه شاید این شرکتی که من توش کار میکنم از جاهای دیگه بهتر باشه و شاید همه محیطها تقریبا یک جور باشن اما تفاوتهای محیط های کاری قبل من تو ایران با اینجا اونقدر زیاده که روزهای اول بنظرم خنده دار و مسخره می اومد.

تعجب میکردم که مدیر پروژه ها از صبح تا شب تو موبایلشون داد نمیزنن و جنگ و جدالی بین کارفرما و پیمانکار و کارگر و کارمند نیست و اگر هم هست روی کاغذ و ایمیل هست و هیچ کسی داد نمیزنه .

کلی میخندیدم که هفته ای دوبار یک ماساژور میاد شرکت و به قول خودشون خستگی کار رو از شونه های پرسنل دور میکنه

از اینکه هیچ کدوم از رئیسهام آقای مهندس نیستند من انیسم و اونها مایک و ادوارد ....خجالت میکشیدم و تعجب میکردم که کلی برای تحویل هر کاری ازم تشکر میکردن و حتی بعدش ایمیل تشکر برام میفرستن که متشکرن که وقتم رو صرف این پروژه کردم!

کلی معذب میشدم که رئیسم خودش برای هر کاری سر میزم میومد و تمام اسناد و مدارکی که لازم بود رو برام میاورد  و حتی یک بار هم نشده که از من بخواد به اتاقش برم.

و احساس خنگی میکردم وقتی برای گرفتن مرخصی کلی براش توضیح میدادم که برای چی میخوام برم و اون خندید و گفت:

! Too much information

you need one day off that's ok

حالا بعد از یکسال کار تو این محیط احساس میکنم چقدر آرامش پیدا کردم چقدر محیط کارم رو دوست دارم و اگر یک هفته ماساژور نیاد چقدر شونه هام احساس خستگی میکنن! و روزی صد بار با صدای بلند از خودم به خاطر تصمیمی که گرفتم و دنیای تازه ای که برای زندگی انتخاب کردم تشکر میکنم.

اما شما زیاد به حرفهای من توجه نکنید آدمی که هر روز عاشق یک چیزه و زندگی اش رو عشقهاش هدایت میکنن تصمیمها و حرفهاش فقط به درد زندگی خودش میخورن.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

پیوست طولانی : امروز به خاطر لینکی که سایت بالاترین لطف کرده و به وبلاگ من داده من با انبوهی ایمیل و کامنت موافق و مخالف روبرو شدم بعضی ها میگن نگاهت به زندگی خیلی زیباست و میگن به خاطر حرفهای من تشویق شدن که مهاجرت کنند !! و بعضی ها هم میگن من اشتباه میکنم و نکات منفی رو نمیبینم و یک طرفه قضاوت میکنم و تجربه ام کم است.

تمام نظراتتون برام محترمه مثبت یا منفی اما چون نمیتونم یکی یکی پاسخ بدم این پیوست رو نوشتم برای کسانی که اولین بار به خونه من میان تا هم بهشون خوشامد بگم و  هم توضیح بدم که این وبلاگ تشکیل شده از خاطرات و احساسات روزانه من مثل یک دفتر خاطرات که با دیگران قسمت کرده باشی.این که من چی فکر میکنم یا چه احساسی دارم هرگز نباید عامل تشویق یا ناراحتی کسی بشه.من قبلا بارها اینو اینجا نوشتم که آرزوها ،توقعات و نگاه ما به زندگی خیلی خیلی باهم متفاوته بنابراین ممکنه ما در شرایط یکسان احساس کاملا متفاوتی داشته باشیم.پس لطفا به این وبلاگ فقط به صورت دفتر خاطرات و احساسات یک مهاجر ایرانی نگاه کنید که ممکن کاملا درست نباشه و هرگز احساس منو ملاک تصمیم گیری تون قرار ندید و مطمئن باشید که میدونم خیلی از شما بخصوص کسانی که تجربه بیشنری نسبت به من دارند ممکنه نظرات دیگری داشته باشید.

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در شنبه 11 آبان1387 ساعت 10:7 |