تبليغاتX
سرزمین کانگروها
سرزمین کانگروها
بردیای هفت ساله

تولد امسال بردیا شاید یکی از زیباترین تولدهاش بود.خودش که اونقدر خندید و رقصید که آخر شب از خستگی بیهوش شد.یک ساعت بعد با صدای قهقهه های بلندش به اتاقش رفتم و ده دقیقه ای هم بیوقفه توی خواب خندید.

مطمئنم که اون هم مثل من امسال غرق لذت از انرژی و عشقی است که با جمع شدن دوباره افراد خانواده در اطرافمون جریان پیدا کرده .

مجید،محمد،میلاد و آتریسای عزیزم خیلی خیلی ممنون از تبریکتون.

این هم چند تا عکس از بردیای هفت ساله !

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در یکشنبه 26 خرداد1387 ساعت 18:8 |

نگاه تازه

ماههای اولی که تازه اینجا اومده بودم تمام فکرم این بود که یک ماشین بخرم که بتونم باهاش راحت برم سرکار ! حسابی به زندگی ماشینی عادت کرده بودم و اصلا دلم نمی خواست از سیستم حمل و نقل عمومی استفاده کنم.شاید برای همین بود که احساس میکردم خیلی بهم سخت میگذره و کلی از وقتم رو دارم در طول روز از دست میدم یا شاید هم بلد نبودم چه جوری میشه از سیستم حمل و نقل عمومی لذت برد.بالاخره بعد از چند ماه یک ماشین برای خودم خریدم و کلی کیف میکردم که حالا میتونم مثل آدم حسابی ها برم سرکار!

چند هفته پیش من رو برای یک پروژه یک ماهه منتقل کردن دفتر کارفرما ،شرکت ما یک شرکت مهندسی مشاور است و بیشتر وقتها نیروهاش رو برای انجام کار به پروژه ها میفرسته.محل کار جدید دورتر بود و من تصمیم گرفتم از ترن استفاده کنم و این یک فرصت دوباره بود که من یک بار دیگه با نگاه جدید به قضیه نگاه کنم و این بار منطقی تر !

سوار ترن بودم و به مردمی نگاه میکردم که حتی یک لحظه از وقتشون رو هم برای بهتر زندگی کردن هدر نمی دن خیلی از اونها به محض سوار شدن کتابهای علامت گذاری شده رو که نشون میده دیروز تا کجای کتاب رو خوندن در میارن و شروع میکنن به خوندن و بعضی ها با گوشی موسیقی گوش میدن یک سری با لپ تاپ کار میکنن و حتی بعضی خانومها بافتنی میبافن!! با خودم فکر کردم من چه استفاده ای از وقتم میکنم تمامش به رانندگی می گذره و گاهی اگر حواسم جمع باشه شنیدن چند کلمه از رادیو ! و البته ترافیک اول صبح و عصر رو هم باید بهش اضافه کرد

حالا من هم عوض شدم برنامه روزانه ام منظم تر شده چون وقتم را با ساعت حرکت قطارها تنظیم می کنم هر روز سروقت میرسم و از همه مهمتر کلی از وقتم استفاده میکنم و احساس میکنم یک وقت مرده در طول روز رو زنده کردم گاهی چشمام رو میبندم و آهنگهای آروم گوش میدم کلی برای خودم فکر میکنم فکرهایی که هیچ وقتی براشون در طول روز نداشتم،کلی روزنامه میخونم و گاهی لغت حفظ میکنم و گاهی هم درس میخونم و...

گاهی یک نگاه دوباره به زندگی هر چند کوتاه و مختصر زندگی رو میتونه خیلی زیباتر کنه اما نمیدونم ما آدمها چرا خیلی دوست داریم با عادتهای همیشگی مون زندگی کنیم !

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در یکشنبه 12 خرداد1387 ساعت 3:58 |

1تا5

۱- چه لذتی میبرم وقتی با صدای بلند مامانم رو صدا می کنم و جواب میشنوم چقدر کیف میکنم که صدا و وجود خانواده ام رو حس میکنم آنقدر که کمتر نیاز به نوشتن پیدا میکنم میتونم ساعتها باهاشون حرف بزنم و دور یک میز باهاشون غذا بخورم تازه فهمیدم چقدر تنها بودم !!

۲-خیلی از شما دوستای خوبم با ایمیل و کامنت در مورد ویزا و اقامت والدین سوال کرده بودین و من هم که فعلا مشغول وقت گذرانی با خانواده بودم نرسیدم که تک تک پاسخ بدم اما همونطوری که خیلی از شما می دونید اگر نصف بیشتر فرزندان پدر و مادری دارای ویزای اقامت دائم کشور استرالیا باشن پدر و مادر هم میتونند برای ویزای دائم اقدام کنند.ویزاهای دیگری از جمله دیدار خانواده وجود داره که مدت اون معمولا ۳ ماهه است و گاهی ممکنه ۶ ماهه یا در موارد خاصی ۱ ساله هم باشه.

۳-رضا اینروزها خیلی ساکت شده و وقت زیادی رو تو اینترنت میگذرونه و من حس میکنم شاید هر قدر هم که از اینکه دوباره دور هم هستیم خوشحال باشه شاید یک جایی ته دلش احساس تنهایی کنه مخصوصا که من وقت خیلی کمتری رو باهاش میگذرونم.

۴-بردیا اما پادشاهی میکنه .مامانی براش یک دوچرخه خریده و بردیا رو هر روز صبح با دوچرخه میبره مدرسه .بردیا دوچرخه رو تو مدرسه پارک میکنه تا مامانی بعدازظهر دوباره بیاد دنبالش و برگردن خونه.

۵-؟؟؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در شنبه 4 خرداد1387 ساعت 22:27 |