تبليغاتX
سرزمین کانگروها
سرزمین کانگروها
میم مثل مادر

یک روز صبح آشفته و کلافه داشتم تو خیابونهای تهران رانندگی میکردم که یک دفعه چشمم خورد به تابلو سینمای فرهنگ و پوستر بزرگ فیلم میم مثل مادر .دلم از یک ماجرایی شدید گرفته بود و یکدفعه برای اولین بار در زندگیم هوس کردم تنهایی برم سینما !فوری پارک کردم یک بلیط خریدم و رفتم داخل یادمه آخرهای فیلم چنان با صدای بلند گریه میکردم که خانم بغل دستیم با اشک یک دستمال کاغذی بهم داد و همش زیر چشمی مراقبم بود!! وقتی از سینما بیرون اومدم دلم خیلی آروم شده بود و پر میکشید برای بغل کردن بردیا.

امروز دلم از یک ماجرایی گرفته بود و بعد از مدتها دوباره این فیلم رو دیدم و این دفعه چند بار وسط فیلم رفتم تو اتاق پسرکم و به صدای آروم نفس کشیدنش تو خواب گوش کردم و از صمیم قلب خدا رو شکر کردم که سالمه و کنارمه.

گاهی وقتها اونقدر گرفتار روزمرگی میشیم که قدر چیزهایی رو که داریم نمیدونیم و فراموش می کنیم برای داشتنش شاد باشیم !

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 ساعت 0:54 |

خبر خوش

مرسی از حدسهای بامزه همتون

اما هیچ خبری از نی نی نیست و من هم نمیخوام بیام ایران !

و اما خبر خوب من :

تو فرودگاه موقع خداحافظی مامان شروع کرد به گریه میگفت تو چراغ خونه بودی شور شوق خونم بودی اما حالا ....

بغلش کردم و گفتم تو میدونی اگر حتی یک لحظه هم فکر میکردم دارم میرم که تو و خواهرهامو دیگه نبینم و یا اگر یک لحظه فکر میکردم که نمیتونم این جمع کوچیک خونواده رو دوباره دور هم جمع کنم هیچوقت نمی رفتم بهت قول میدم زیاد طول نمی کشه فقط باید صبر کنی

بعد من رفتم اونور شیشه و چهار جفت چشم مهربون موندن پشت شیشه ها ! اگر حواستون جمع است و الان دارید میپرسید چهارمین جفت چشم مال کی بود خوب باید بگم خواهر وسطی دو سال پیش ازدواج کرد و یک جفت چشم به خونواده کوچک ما اضافه شد!!

تو تمام این مدت اگر چه حضور فیزیکیشون رو حس نکردم اما عشق و حمایتشون رو حتی یک لحظه ازم دریغ نکردن تو لحظه لحظه سختی ها صداشون تلاششون و حضورشون هدیه بزرگی بود که خدا بهم بخشیده بود هر روز بیشثر از دیروز به این باور نزدیک شدم که من یکی از صمیمیترین و مهربونترین خانواده های دنیا رو دارم .

میدونستم که خواستن توانستن است میدونستم که عشق بزرگترین قدرت هستی است و حتی یک لحظه هم شک نکردم  خواستم و شد.براتون ننوشتم چون میخواستم وقتی پروسه کامل شد بنویسم

دو ماه پیش خواهر وسطی و همسرش اومدن و حالا هم که دارم براتون مبنویسم مامان و خواهر کوچیکه همین روبروم نشستن به فاصله یک متر فقط یک متر !

مامان خوشگلم دیدی به قولم عمل کردم !

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 ساعت 11:21 |

تلخ و شیرین

انکار درد و مشکلات دیگران گاهی ساده ترین و باصرفه ترین راه ممکن است !

اینطوری میشه با یک تیر دو نشون زد 

اول اینکه هیج مسئولیتی گریبانگیرمون نمیشه

و دوم اینکه میتونیم برای رهایی از عذاب وجدان طرف رو متهم به دروغ گویی کنیم !

 

من یک خبر خوب رو یک جایی قایم کردم فکر نکنم بیشتر از این بتونم تو دلم نگهش دارم حالا اگر گفتین چیه؟

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت 16:22 |

زبان دوم یا زبان اول!

تو پست قبلی نوشته بودم بردیا داشت با پرنده ها حرف میزد آتریسا ازم پرسیده بود راستي برديا با اين پرنده ها به چه زبوني صحبت ميكرد؟ ميخواست ببينه الان پايه احساسات و تفكراتش انگليسيه يا فارسي؟

با خودم فکر کردم راست میگه واقعا پسرک من حالا فارسی فکر میکنه یا انگلیسی! امروز ازش پرسیدم تو وقتی با خودت حرف میزنی فارسی حرف میزنی یا انگلیسی گفت خوب انگلیسی نه فارسی نه انگلیسی فارسی بعد گفت آخه من دوتاییشونم !

حالا من دو تا فایل از صدای بردیا اینجا گذاشتم یکی فارسی و یکی انگلیسی، شاید براتون جالب باشه مخصوصا اونایی که با بچه هاشون قصد مهاجرت دارن.

http://myfreefilehosting.com/f/3dd4f73f6e_0.48MB

http://myfreefilehosting.com/f/f93061547e_0.18MB

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت 0:32 |

خوشبختی؟؟
خوشبختی ؟

            راضی هستی؟

                           خوشحالی؟

                                   الان راحتین؟

                                               مشکلی ندارین؟

                                                         پشیمون نیستی که رفتی؟؟

اینها سوال هایی هستند که حداقل روزی یک بار میخونم یا میشنوم .خیلی ها اینا رو از من می پرسن اونهایی که دوستم دارن و میخوان مطمئن بشن من از زندگیم راضی هستم و یا اونایی که میخوان تصمیم بگیرن و منبع اطلاعات کافی ندارند.اونایی که نمیدونن آیا واقعا تصمیمی که گرفتن یا میخوان بگیرن ضامن خوشبختیشون در آینده میشه؟؟ یعنی به آرزوهاشون میرسند؟

اما من که آرزوهای شما رو نمی دونم من نمیدونم چی باعث میشه که احساس کنید خوشبختید ! اما میتونم بگم من از چی خوشحالم شاید کمکتون کرد.

من خوشبختم چون هر وقت از کار خسته میشم و میخوام یک هوایی تازه کنم میام تو بالکن شرکت و زل میزنم به تپه سبز روبرو، همونی که عکسش این زیره و یک نفس عمیق میکشم و هزار بار خدا رو شکر میکنم که میتونم هر لحظه که دلم میخواد زیبایی طبیعت رو ببینم و وجودم پر از هوای تازه ای کنم که سالها در حسرتش بودم و برای بدست آوردنش باید کیلومترها توی ترافیک رانندگی میکردم.

من خوشبختم چون تو دیگه اون پسرک هراسان قبلی نیستی پسرکم تو خیلی عوض شدی شاید هیچوقت مثل من ایرانی فکر نکنی شاید خوب فارسی حرف نرنی شاید بین بچه های فامیل بزرگ نشی و گاهی دلتنگ مامانی بشی اما میدونم تو خوشحال و آرومی نمیدونی چقدر غرق خوشبختی شدم وقتی دیدم کنار یک رودخونه آبی روی چمن سبز دراز کشیدی و داری با پرنده ها حرف میزنی برای یک لحظه فکر کردم توی بهشتم !

من خوشبختم چون مدتها بود تو هیچ عکسی خنده ات رو ندیده بودم عزیزم. باور نمیکنی؟ یک نگاهی به انبوهی از عکسهای سالهای اخیر بنداز! خیلی نگرانت بودم میدونستم با زبان انگلیسی حسابی مشکل داری میدونستم اینجا شاید هرگز به موقعیت شغلی قبلی ات نرسی میترسیدم جا بزنی کم بیاری میترسیدم نتونی از صفر شروع کنی و من مقصر باشم ! خوشبختم که بهم گفتی دیگه هیچوقت نمیخوای مثل قبل زندگی کنی باورش برام سخته یعنی تو همون رضایی !یعنی تو آروم گرفتی؟ حالا تو آروم و راضی و بی خیالی و این یعنی خوشبختی من.

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت 21:36 |

چند تا عکس

لپ تاپ قبلی عمرش رو کرده بود و دو هفته پیش خاموش شد و دیگه روشن نشد.مجبور شدیم یکی دیگه بخریم اما این یکی کیبورد فارسی نداره و تایپ کردن برای من خیلی سخته تازه فهمیدم من جای حروف رو درست حفظ نیستم!اما بزودی مشکل حل میشه حالا برای اینکه خودم و راحت کنم و کمتر تایپ کنم چند تا عکس براتون میزارم توی این هفته لبیل فارسی به دستم میرسه.

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت 19:42 |