تبليغاتX
سرزمین کانگروها
سرزمین کانگروها
گذشته ! گذشته !

ساعت از ۵ گذشته وسایلم رو جمع می کنم و از شرکت میام بیرون ماشین رو که روشن میکنم صدای موسیقی تمام فضای ماشین رو پر میکنه و مثل همیشه منو به گذشته پرت می کنه .

آره ابن خودمم با همون مانتو قرمزکوتاه که تازه از میلاد نور خریده بودم و عاشقش بودم ، وارد اتاق رضا میشم مثل همیشه داره تلفن حرف میزنه این روزها حتی ۲ تا دست و ۲ تا گوش هم برای جواب دادن به تلفنهاش کمه همیشه عجله داره یکی رو قطع کنه تا بتونه به تلفن مهم بعدی برسه چقدر شکسته شده ! چرا؟ مرد تسبیح به دست روی مبل نشسته با دیدن من مثل همیشه با عجله سلامی میکنه و روش رو بر میگردونه هر چی باشه حجاب من اصلا کامل نیست و پیرمرد تسبیح بدست برای اینکه آلوده به گناه نشه،آقامون رو به جای من نگاه میکنه ! اما من میدونم چشه ! اون اصلا از من خوشش نمیاد اگر یک نفر تو این دنیا باشه که دستش رو خونده باشه منم ! به حرفش ادامه میده اظهر من الشمس که من نمیخوام به شما دروغ بگم من .....   دیگه دلم نمیخواد به بقیه اش قکر کنم به تمام اضطرابها و بلاهایی که مرد تسبیح به دست به سر زندگیمون آورد به روزای تلخ و سیاهی که هر لحظه اش یک سال بود.

 این یکی اما فرق میکنه از مهندس های شرکته ! مهندس که نیست فوق دیپلم اما خوب چه فرقی میکنه جوون خوب و زحمتکشیه نزدیک یکسال هست که توی شرکت کار میکنه سرش رو پایین انداخته و روبروی میز رضا نشسته میگه مامانش مریضی قلبیش شدت پیدا کرده و باید این هفته عمل بشه پول لازم داره رضا به من نگاه می کنه میدونم منظورش چیه ! لبخند میزنم بلند میگه مهندس درستش میکنم میدونی دستم الان بدجوری خالی اما تو برای شرکت خیلی زحمت کشیدی درستش میکنم ! و من باز هم می خندم عصری قالیچه رو پشت موتور مامور تدارکات میزاریم تا مامان جوون سربراه عمل بشه اما مهندس دیگه برنگشت فقط برگه های دادگاهش به دستمون رسید که میگفت حق و حقوقش رو نگرفته بیرونش کردن!!!!!!حال مادرش خدا رو شکر خوب بود و قلبش مثل ساعت کار میکرد !

اما خوب این یکی حتما فرق می کنه هر چی باشه سالها با هم دوست بودیم ......

دم رودخونه نگه میدارم  در عقب رو و باز میکنم و میگم همه تون پایین دیگه نمیخوام دوره تون کنم !  اما هیچکس اونجا نیست ! رو به رودخونه زیبا می ایستم  و تمام قفسه سینه ام رو پر از هوای تازه میکنم  داد میزنم خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت پیرمردی با سگش از کنارم رد میشه لبخند میزنه و میگه Yes it is nice it is very nice ! is n't it?  

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در چهارشنبه 28 فروردین1387 ساعت 22:51 |

Adrian

امروز لینک وبلاگ و لینک قسمت نظرات رو برای آدریان فرستادم و بهش گفتم که خیلی از شماها به انگلیسی نظرتون رو نوشتید و اون میتونه بخونه.خیلی خوشحال شد و چند دقیقه بعد برام یک ایمیل فرستاد و از من خواست که پاسخش به شماها رو براتون پست کنم .من هم پاسخش رو همین جا میزارم که همهتون بتونید بخونید.از همه تون متشکرم.

I am absolutely humbled and very grateful for all of those kind words from the Iranian community.
It is a serious undertaking to design something like this for an ancient and magnificent culture like the Persian culture.
 
I am amazed by everybody’s gratification and it gives me the greatest feeling of accomplishment to achieve the respect of your community both in Australia and throughout the world.
I would love to visit Iran and experience and see this beautiful country with my own eyes.


,Thanks
Adrian

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در سه شنبه 13 فروردین1387 ساعت 23:18 |

داستان

چند روز پیش سرکار برای چند ساعتی بیکار شدم این توی محیط کاری ما خیلی کم پیش میاد برای همین تصمیم گرفتم یک سری به Email هام بزنم و سر خودم رو گرم کنم برای کامل شدن تفریح یک چای داغ هم برای خودم درست کردم و بعد به سبک استرالیایی مقداری شیر بهش اضافه کردم و با چند تا بیسکویت  رفتم سراغ انبوهی از ایمیل های فورواردی که مدتها است کنار هم چیده شده بودند و من وقت نمیکردم بخونم.از بین اونها یکی با موضوع داستان که دوستم مینو برام فرستاده بود توجهم رو جلب کرد نمیدونم چرا اینقدر از این داستان خوشم اومد اما خواستم با شما هم قسمتش کنم شاید شما هم خوشتون اومد.

 

و این هم همون داستان !

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه. درسته, جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در جمعه 9 فروردین1387 ساعت 22:58 |

1387
 

سال نو مبارک

امیدوارم امسال برای همه شما،سال برآورده شدن آرزوهاتون باشه و سالی پر از عشق.

خیلی از دوستان از من خواسته بودن کارتی رو که در پست قبلی در موردش حرف زده بودم اینجا بزارم .من هم به همکارم Adrian نامه زدم و بهش گفتم که یک وبلاگ دارم و اونجا در مورد مراسم شب ایرانی ها در شرکت نوشتم و دوستام ابراز علاقه کردن کارتش رو ببینند اون هم گفت بهتون بگم این باعث افتخارش است و خوشحال میشه که نظر شماها رو بدونه.ببخشید که کیفیت خوب نیست من فقط  فایل PDF این کارت رو داشتم.راستی اگر خواستید در مورد کارت نظری بدید اگر تونستید به انگلیسی بنویسید که آدریان هم بتونه بخونه.

راستی مراسم شب سال نو ایرانی ها در شرکت خیلی خوب و آبرومندانه برگذار شد همه از غذاهای ایرانی خیلی خوششون اومد بخصوص بستنی سنتی ایرانی که پراز پسته بود! من که خیلی خیلی بهم خوش گذشت.

یک چیز دیگه هم بگم دوستای خوبی که برام سوال مینویسید و من جواب نمیدم.باور کنید نمیرسم فکر نکنید من بی ادبم ! واقعا نمیرسم اما سعی میکنم توی این هفته برگردم و زیر سوالاتون پاسخش رو بنویسم .

Thanks Adrian

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در پنجشنبه 1 فروردین1387 ساعت 17:56 |