تبليغاتX
سرزمین کانگروها
سرزمین کانگروها
پروژه اول !

آلکس و جان در حالیکه از بغل میزم رد میشن می گن آنی بیا بریم بیرون یک کافی بخوریم و در مورد پروژه ای که قرار است تو هم توی انجامش کمک کنی حرف بزنیم .این اولین کار من است با هیجان بلند میشم و دنبالشون راه می افتم .

توی کافی شاپ کنار شرکت نشستیم .جان شروع میکنه به توضیح دادن و من با تمام وجود گوش میکنم و سعی میکنم از میان انبوهی از استعارات و اشارات که با لهجه غلیظ استرالیایی بیان میشه کلمات و نکات مهم رو جدا کنم و توی ذهنم طبقه بندی کنم و جا بدم این اولین کاری که از من خواستن من باید از پسش بربیام اما سرعت انتقال اطلاعات آنقدر بالا است که هنوز چند دقیقه ای نگذشته رشته کلام از دستم میره صحبت بر سر یک پروژه ای است که از یکسال پیش شروع شده و مدیر پروژه اون جان بوده اما جان هفته دیگه به دفتر شرکت در یک کشور دیگه منتقل میشه و قبل از رفتن میخواد اطلاعات رو به آلکس مدیر پروژه جدید منتقل کنه .هرچی جلوتر میره من سردرگمتر میشم و دیگه حتی نمیتونم گوش بدم احساس می کنم صورتم گر گرفته و قرمز شده .سعی میکنم مودب باشم و حداقل ساکت بشینم اما نمیتونم بلند میشم و معذرت خواهی میکنم میگم حالم خوب نیست و با سرعت از میزشون دور میشم به بالکن پشتی طبقه دوم پناه میبرم و به تپه کوچک و سرسبز روبه روم که تو مه گم شده خیره میشم نمیتونم جلوی اشکهامو بگیرم که گله گله رو صورتم میریزن احساس ضعف و ناتوانی همه وجودم رو پر کرده.

احساس میکنم حالم بهتر شده با خودم فکر میکنم باید به خودم فرصت بدم شاید اگر به فارسی هم میخواستم در عرض چند روز از همه چی سر دربیارم موفق نمیشدم به خودم دلداری میدم و خودم رو راضی میکنم که همه چی درست میشه و من از پسش برمیام .دوباره به تپه سرسبز و زیبای روبرو خیره میشم مه بالای تپه کمرنگتر شده ،یک نفس عمیق میکشم و به سمت اتاقم راه میوفتم.

پشت میزم نشستم که جان وارد میشه به کنار میز من که میرسه مکث میکنه و آروم میگه من میخواستم بگم هیچکس از تو توقع نداره یکدفعه همه چیز رو یاد بگیری باید صبر داشته باشی و تا میتونی سوال کنی !

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در جمعه 28 دی1386 ساعت 22:14 |

تکنولوژی اضافی

بعضی وقتها فکر میکنم چند سالی از زمان رو پریدم! باور میکنید یک وقتهایی فکر میکنم من هم مثل این شخصیتهای داستانهای خیالی هستم که در تونل زمان به آینده سفر میکنند با این تفاوت که من حدود ۲۰ یا شاید هم ۳۰ سال سفر کردم !

گاهی احساس میکنم یک روستایی تحصیل کرده هستم که تصمیم گرفتم تو شهر کار کنم ! میدونید کی این احساس بهم دست میده؟؟

وقتی با هر چیز عادی و روزمره ذوق میکنم و هیجان زده میشم.مثل صدای گوینده دستگاه Navigator که از مبدا تا مقصد بدون یک اشتباه راهنمائی میکنه !

یا وقتی میرم تو پارکینگ ولی بعد نمیدونم چه طوری باید بیام بیرون چون هر چی به دور و برم نگاه میکنم که چند تا آقای چوب بدست ببینم که بهم فرمون بدن ،کسی رو پیدا نمیکنم بجز یک سری ماشین دریافت پول و یک سری دستگاه دریافت کارت !

یا وقتی سرکار میرم دستشویی و بعدش پشت در ورودی بخشمون میمونم و هرکاری میکنم نمیتونم با کلید الکترونیکی درو باز کنم و کلی شرمنده میشم !

یا وقتی بردیا را دم ساحل میبرم دستشویی و  وقتی وارد میشیم در قفل میشه و یک خانمی اعلام میکنه که به دستشویی خوش آمدید و از هم اکنون در قفل است و شما سه دقیقه وقت دارید و بردیا با اضطراب میگه  مامان در قفل شده حالا اگر زودتر از سه دقیقه کارمون تموم شد باید چی کار کنیم !

و یا ........

نکنه دارین بهم میخندین و میگین ضریب هوشی ام پائینه !!!!

 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در یکشنبه 23 دی1386 ساعت 0:33 |

کار جدید

تعطیلات سال نو امسال برای من خیلی طولانی شد اما قرار است از فردا یک کار جدید رو توی یک شرکت مهندسین مشاور شروع کنم .این شرکت برعکس شرکت قبلی که یک شرکت خانوادگی بود یک شرکت بزرگ و بین المللی است و کاری هم که باید انجام بدم خیلی متفاوت است و شاید تنها دلیلی که باعث شد منو برای این کار استخدام کنند تحصیلات یکسال گذشته استرالیایی بود .اما اگر حال مرا بپرسید من حسابی هیجان زده ام و اگر بخوام راستش رو بگم ترسیدم !

کاش میشد این جا هم به زبان فارسی حرف بزنیم بخوانیم و بنویسیم و زبان فارسی رو حسابی پاس بداریم!! بعضی وقتها با خودم فکر میکنم واقعا میشه روزی برسه که بتونم بدون هیچ مشکلی انگلیسی حرف بزنم و بفهمم و یاد اون موقعهایی می افتم که توی ایران بودم و کلی به خودم افتخار میکردم که چقدر انگلیسی بلدم!!!

بزودی براتون از این کار جدید مینویسم .

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در چهارشنبه 19 دی1386 ساعت 18:22 |

خبیث

آخرهای تابستون بود و هوا کم کم داشت سرد میشد .من و پرستو روی قلوه سنگهای ریز وسط جاده باغ لی لی بازی میکردیم .پرستو گفت میای بریم دم استخر و دوید و من هم با سرعت دنبالش دویدم. دختر دائی ۱۰ ساله من فقط یک هفته از من کوچکتر بود و ما دو تا دوستهای خوبی برای تعطیلات آخر هفته هم بودیم .

اون هفته باغ داییم شلوغ بود چند تا از کارمندهاش و خانواده هاشون رو برای تعطیلات آخر هفته دعوت کرده بود.به استخر که رسیدیم دو نفرشون توی آب بودن یکی شون اسمش محمود بود که در واقع همسر منشی داییم بود و یکی دیگر و یادم نمیاد که چی کاره بود یا اسمش چی بود .به دم آب که رسیدیم محمود گفت میخواین شنا کنین ؟ پرستو گفت نه داشتیم بازی میکردیم .محمود نگاهی به من کرد و گفت شماها نمیترسین که تنهایی اومدین اینجا .من گفتم برای چی باید بترسیم ؟ گفت من الان میتونم تو رو هل بدم توی آب و زیر آب خفه ات کنم !!!! من با اینکه ترسیده بودم گفتم شما شوخی میکنید بزرگترها از این شوخی ها میکنن ! اما اون یکدفعه مثل دیونه ها دستش رو از آب آورد بیرون و پای منو کشید و منو انداخت توی آب و بعد با اون یکی دستش سرم رو برد زیر آب .من وحشت زده سعی میکردم سرم رو از زیر آب بیرون بیارم و هر بار که میتونستم یک لحظه بیرون بیام و نفس بکشم صدای جیغ و گریه پرستو رو میشنیدم که میگفت ولش کن ولش کن وحشی ! اما فاصله استخر تا ساختمان زیاد بود و کسی صدای اونو نمیشنید .مردک دیوانه دست بردار نبود تا اینکه اون یکی آقاهه به سمتش اومد و گفت دیوونه شدی ولش کن و منو از دستش بیرون کشید و گذاشت لبه استخر محمود لبخند خبیثانه ای به من زد و گفت دیدی بچه من همیشه راست میگم !!!

پرستو با گریه و وحشت دست منو که بی حال افتاده بودم گرفت و از زمین بلندم کرد و رو به محمود گفت به بابام میگم و ما از اونجا فرار کردیم و گریه کنان وارد ساختمون شدیم اولین کسی رو که دیدم زن دایی ام بود شروع کردیم بلند بلند ماجرا رو تعریف کردن اما نمیدونم چرا زن دائیم فوری ما رو برد به یک اتاق دیگه لباسهای منو عوض کرد و گفت که نباید این موضوع رو جدی بگیرم محمود حتما شوخی کرده گفت که محمود و بابای من رابطه زیاد خوبی ندارن و اگر من بخوام سر و صدا کنم و گریه کنم ممکنه دعوا بزرگی راه بیوفته ! گفت که خودش با داییم و محمود حرف میزنه .من با اینکه پر از وحشت  بودم نمیدونم چرا حرفاش رو قبول کردم و به بابام چیزی نگفتم .اگر چه دیگه هیچوقت محمود و همسرش به اون باغ دعوت نشدن و من دیگه هیچوقت اونو ندیدم اما یک کینه کودکانه ولی عمیق توی دلم باقی موند طوری که هروقت یاد اون ماجرا می افتادم براش آرزوی بدبختی میکردم و از خودم حرصم میگرفت که چرا اون روز ماجرا رو برای بابام و یا داییم تعریف نکردم تا حساب اون مردک رو برسن !

دائی مهربونم چند سال بعد بر اثر یک حادثه از دنیا رفت اون موقع من ۱۴ ساله بودم .توی شلوغی مراسم ختم یک دفعه دیدم کسی صدام میکنه برگشتم هیکل تاخورده ای رو دیدم که سیگار توی دستش میلرزید .با خودم فکر کردم این معتاد کیه که اسم منو میدونه ؟ مثل اینکه فکرم رو خونده بود چون گفت منو نشناختی من محمودم ! ! چقدر بزرگ شدی خانم شدی !

 برای اولین بار توی زندگی ام لبخند خبیثانه ای زدم و بدون هیچ حرفی دور شدم .

 

پیوست ۱- بعضی از دوستای خوبی که اینجا برام پیام میزارن پیامشون رو به صورت خصوصی میزارن و بعد از من میپرسن که چرا پیام رو پابلیش نکردم به این دوستان باید بگم بلاگفا امکان پابلیش پیام خصوصی رو نداره .

پیوست۲-خیلی از دوستان برای من آدرس ایمیلشون رو مینویسن و ابراز تمایل میکنن که باهم تماس بیشتری داشته باشیم دوستای خوبم من خیلی دلم میخواست میتونستم اما من واقعا وقت کافی برای اینکه بتونم به صورت خصوصی براتون ایمیل بزنم ندارم باید منو ببخشید .

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در جمعه 14 دی1386 ساعت 20:11 |

سال 2008
توی این سال جدید

میخوام خوش اخلاق تر بشم و زود از کوره در نرم !

                                  زبان انگلیسی ام رو تقویت کنم!!

                                                            وزنم رو ۶ کیلو کم کنم!!!

                                                                      و یاد بگیرم که روزی یک لیوان شیر بخورم!!!!

 

سال نو میلادی مبارک

برای همتون سالی پر از عشق و شادی آرزو میکنم

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در سه شنبه 11 دی1386 ساعت 21:5 |

کریسمس

اینجا هوا کاملا کریسمسی است و برای ما که میشه گفت اولین کریسمس زندگی مون رو داریم جشن میگیریم کلی چیزهای دیدنی وجود داره.

این روزها بردیا مرتب از من می پرسه که چرا هیچ وقت کریسمس به ایران نمی یومد و توضیحات من در مورد اینکه میومد و ما جشن نمیگرفتیم فقط قضیه رو بغرنج تر میکنه چون بعد باید بگم که چرا سنتا یادش میرفته برای بردیا کادو بزاره؟ واگر عید نوروز به استرالیا میاد و قراره ما جشن بگیریم پس چرا کریسمس رو که به ایران میومده جشن نمی گرفتیم ؟و.............

من عاشق آتش بازی هستم .در بریزبین به مناسبتهای مختلف روی رودخونه بریزبین مراسم آتش بازی و یا به قولی نورافشانی انجام میشه و من با اینکه تا به حال چندین مرتبه تماشاچی بودم هنوز هم غرق هیجان میشم .امروز هم به مناسبت کریسمس در South Bank مراسم Fireworks بود که دوتا عکس و یک فیلم(مربوط به ۲۰۰۶) در این مورد براتون گذاشتم .

 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در یکشنبه 2 دی1386 ساعت 22:59 |