تبليغاتX
سرزمین کانگروها
سرزمین کانگروها
بدون شرح

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در سه شنبه 27 آذر1386 ساعت 19:56 |

کودکی

اونموقع ها وقتی حرف روز بردیا نگرانی از جنگ آمریکا و لایه ازن بود و یا وقتی که اومدن عمو نوروز رو منکر میشد و میگفت میدونه این ما هستیم که زیر بالشش براش جایزه میزاریم و وقتی دوستان و فامیل میگفتن پسرشما خیلی بیشتر از سنش میفهمه کلی به خودم افتخار میکردم که یک بچه فهیم بزرگ کردم که بیشتر از سنش میفهمه و حرف زدن با بزرگترها رو به بازی کردن با بچه ها ترجیح میده ! 

اما وقتی اومدیم اینجا تفاوتهای زیادی بین بچه های اینجا و بردیا پیدا کردم.حقیقت این بود که پسر من خیلی زود بزرگ شده بود اون یک پسر پنج ساله کوچولو بود که سعی میکرد تا جایی که میتونه مثل بزرگترها فکر کنه و این باعث میشد وجودش پر از استرس و اضطراب باشه اون سعی میکرد رویا و خیال رو از خودش دور کنه و این تمام لذت بچگی رو ازش میگرفت و از همه بدتر اینکه من هم اولین مشوق اون در سریع بزرگ شدن بودم.بچه های استرالیایی بچه های شاد و بیخیالی هستند که در رویای دزدان دریایی و پیدا کردن جزیره گنج غرق هستند و ماهها قبل از اومدن کریسمس هرروز منتظر سنتا میشن که بیاد و براشون جایزه بیاره و آموزش مدارس هم رویابافی و خیال پردازی رو تقویت میکنه و اجازه میده بچه ها با تمام وجود و امکانات بچه گی کنند.امسال برنامه آموزشی ترم اول بردیا آشنائی با زندگی دزدان دریایی بود!! اینکه اونا چطوری نقشه طرح میکردن با چه زبانی با هم حرف میزدن چه لباسایی میپوشیدن و به کجاها میرفتن و بچه ها با ساختن یک کشتی بزرگ دزدان دریایی با امکانات و تجهیزات کامل ترم اول رو تموم کردن.

میدونم همه پدر مادرها از بزرگ شدن فرزاندانشون خیلی لذت میبرن اما نمیدونم تا حالا مامانی از کوچیک شدن بچه اش به اندازه من لذت برده یا نه ! تا دو ماه پیش بردیا اومدن سنتا رو هم منکر میشد و میخندید و می گفت من میدونم اینا همش دروغه! اما یواش یواش همه چیز عوض شد و من با تمام وجود لمس کردم که هرگز نمیشه تاثیر محیط رو منکر شد .اولین تغییرات رو زمانی حس کردم که بردیا دور تا دورخونه رو میگشت تا ببینه دودکش خونه ما کجاست و وقتی نتونست پیدا کنه غمگین از من پرسید که مامان تو میدونی سنتا چه طوری میخواد شب وارد خونه ما بشه آخه خونه ما Chimney نداره؟؟ من گفتم خوب ما پنجره رو باز میزاریم و اون جواب داد پس باید تمام پنجره ها رو باز بزاریم چون شبه و ممکن نتونه راهش رو پیدا کنه!

و این ماجرا با خرید یک جوراب بزرگ ادامه پیدا کرد هرچی بهش گفتیم که میتونه جوراب خودش رو استفاده کنه قبول نکرد و گفت اگر یک جوراب کوچک بزارم پاپا نوئل نمیتونه یک جایزه بزرگ توش بزاره و مجبور میشه یک چیز کوچیک بهم هدیه بده.و بعد کلاه و درخت و ..... ! و این یک هفته آخر رو هم با چنان ذوقی میرفت مدرسه که مبادا یکی از انواع اقسام مراسم و جشنهایی رو که برگذار میشه از دست بده ! بعضی روزها حتی حاضر نبود صبحانه بخوره چون فکر میکرد ممکن جشن شروع بشه و اون اول جشن رو اونجا نباشه.

دیشب قبل از خواب به اتاقش رفتم که یک سری بهش بزنم و آنوقت بود که از دیدن یک بردیای کوچولو غرق در رویاهای کودکانه اش سرشار از لذت شدم......  و برای اولین بار از این که دیدم پسر من داره روز به روز کوچولوتر میشه کلی خدا رو شکر کردم !

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در جمعه 23 آذر1386 ساعت 10:37 |

حلقه اتحاد

پیامت کوتاه بود و در نیمه شب دهمین روز تابستان، میخواستی بدانی زندگی مان در بهار ینگه دنیا چگونه میگذرد؟ درست حدس زدی چند روزی است که گرمای تابستان بر وجودمان تابیده و من همچنان با وسواس کامل وظیفه نگهداری از جوانه های تازه روئیده درخت زندگی مان را بر عهده دارم نمیخواهم گرما آسیبی به آنها برساند و نمیخواهم لوس و نازک نارنجی بار بیایند میخواهم اینبار آنقدر قوی و محکم باشند که باد پائیزی و سرمای زمستان را خوب تحمل کنند.تو میدانی که من برای این درخت خیلی زحمت کشیده ام .

صدایت مرا برد به سالهای دور به اولین نگاهم و اولین خاطره ام از حلقه رقص اتحادی که به دور خواهری تازه عروس شکل گرفته بود و به خواهر ها و برادرهایی که حلقه شان برایم معنای تازه ای میداد معنای تنها نبودن در سختیها و معنای با هم بودن، معنای عشق ! و من از همان لحظه اول تک تک اعضای حلقه اتحاد را با تمام وجود دوست داشتم و در تمام این سالها غرق در لذت و افتخار که من هم حالا عضوی از این حلقه بزرگ هستم.

سرمای زمستان که آمد چشم به انتظار شدم من تنها بودم در میان پسرکی پنج ساله و مردی که از شدت فشار و تنهایی دیگر حتی اشکهایش را هم از من پنهان نمیکرد .وقتی در سرمای زمستان در یک اتاق کوچک و در تاریکی شب چشم به سقف میدوختم و تنها دلخوشی ام صدای نفسهای آرام پسرکم و خواب آشفته همسرم بود منتظرتان بودم .

یادت می آید یکبار وقتی غمهای دلم را پیشت آوردم در آغوشم کشیدی و گفتی همیشه کنارم هستی گفتی میتوانم رو بودنت حساب کنم اما در تمام لحظاتی که منتظر شنیدن یک کلام همدردی از یک صدای آشنا بودم تنها سکوت نصیبم شد.سعی کردم دلیلی پیدا کنم حتما چیزی هست که من نمیدانم! شاید من غریبه ام ؟ اما جوابی برای سوالهای پسرکم که عضوی رسمی است هم نداشتم !

اما میدانی حالا به چه فکر میکنم  حلقه اتحاد تنها رویایی کودکانه بود !

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در دوشنبه 19 آذر1386 ساعت 14:6 |

ٍSomerset Lake

Camping-Somerset Lake

 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در یکشنبه 18 آذر1386 ساعت 22:19 |

!!!The weather is crazy here

از خونه میام بیرون آفتاب با همه توان خودش داره می تابه .وارد خیابون اصلی میشم کم کم حس سوزش رو روی دستم حس میکنم تصمیم میگیرم برم اون دست خیابون که سایه بیشتری داره اما یکدفعه یک ابر سیاه تمام آسمون رو میپوشونه.وقتی سایه میشه هوا خیلی عالیه ! پس به قدم زدن ادامه میدم اما یکدفعه دوش آسمون رو باز میکنن و هرچی آب این چند وقته بخار شده بود یک دفعه از اون بالا میریزه پائین ! یاد جنوب میوفتم از این جور بارونها رو فقط اونجا دیده بودم .به دور و برم نگاه میکنم نمیدونم این مردم از کجاشون چتر و بارونی درمیارن و به آنی میپوشن هرکی ندونه فکر میکنه الان ساعتهاست داشته بارون میومده .دیگه به ایستگاه اتوبوس رسیدم اگر زیر دوش آب هم میرفتم اینطوری خیس نمیشدم اما خیلی کیف داره در یک لحظه از تابستون پرت میشی تو پائیز ! دارم فکر میکنم اینقدر خیس که نمیشه سوار شد اما در همین موقع آفتاب سرش رو از پشت ابرها بیرون میکشه و ایندفعه با قدرت بیشتری میتابه عجله داره که تمام این آبهایی رو که از آسمون اومدن پائین سریع برگردونه بالا و آماده شون کنه چون تا چند ساعت بعد دوباره همشون میخوان بیان پائین !به یک چشم به هم زدن همه جا خشک میشه و فقط طراوت هوا باقی میمونه .دارم یواش یواش خشک میشم نگاهی به خانم مسن که بغل دستم ایستاده میکنم و لبخند میزنم .با صدای بلند میخنده و میگه:

!! The Weather is crazy here dear you sould be ready

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در چهارشنبه 14 آذر1386 ساعت 16:51 |

Bribie Island

تابستان هم شروع شد.روز شنبه در اولین روز تابستون یک سفر یک روزه داشتیم به Bribie Island که در ۷۰ کیلومتری شمال بریزبین قرار داره.جزیره ای زیبا که میتونه محل خوبی برای تفریح یک روزه باشه.این جزیره که ۳۴ کیلومتر طول و ۸ کیلومتر عرض داره در حدود ۲ متر بالاتر از سطح دریا قرار داره و حدود ۱۵۰۰۰ نفر جمعیت داره و تنها جزیره ای در کوینزلند است که با یک پل ماشین رو به جزیره مادر یعنی استرالیا وصل شده .این هم چند تا عکس .

 
|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در یکشنبه 11 آذر1386 ساعت 19:20 |

Red Card

امروز که رفتم دنبال بردیا از دور فهمیدم که باید اتفاقی افتاده باشه .بردیا از دور به سمت من دوید اما هیچ خبری از خنده های همیشگی نبود وقتی به من رسید یک برگه سفید رو به من داد و بعد در حالیکه سعی میکرد بغضش رو پنهان کنه گفت این رد کارت است تو باید پر کنی و امضاش کنی !! من آنقدر ترسیدم که یک لحظه فکر کردم خودم بچه مدرسه ای شدم و کار بدی کردم و ناظم مدرسه نمره انظباطم رو کم کرده. با عجله نوشته ها رو خوندم اونجا نوشته بود این کارت قرمز امروز به شما داده میشود چون دوستت رو از روی میله بازی هل دادی و اون افتاده بعد زیرش نوشته بود چه قانونی شکسته شده : نباید برخورد فیزیکی کرد و خط بعد چه کار باید میکردی ؟ باید از اونجا دور میشدی و از معلمت برای حل موضوع کمک میگرفتی.

من به بردیا نگاه کردم و حلقه اشک رو دیدم که توی چشماش نشسته و نگاهش که با تمام وجود به من من دوخته شده تا عکس العمل منو ببینه اما من واقعا نمیدونستم چی کار باید بکنم !!!من پسرم رو خوب میشناسم میفهمیدم که خودش به شدت ناراحت است و حدس میزدم که ساعتهای خیلی بدی رو گذرونده ولی من هم بالاخره باید حرفی میزدم اما خودش پیشدستی کردی و پرسید دیگه ازم راضی نیستی؟ من گفتم خودت از خودت راضی هستی ؟ گفت صبح نه اما بعد آنقدر کارهای خوب کردم که از خودم راضی شدم من دو تا کارت تشویقی هم گرفتم و بعد با عجله دو تا کارت از توی کیفش درآورد و به من داد یکی تشویق خوب نوشتن بود ! و یکی هم خوب گوش دادن! من اصلا دلم نمیخواست بهش بگم چرا این اتفاق افتاده یا این چه کاری که کردی برعکس دلم میخواست بغلش کنم و بهش بگم میفهمم که چقدر ناراحته و با یک کم دقت میتونه جلوی تکرار این مسئله رو بگیره برای همین تصمیم گرفتم به حرف دلم گوش بدم بغلش کردم و گفتم تو خیلی غصه خوردی ؟ یکدفعه با صدای بلند شروع کرد به گریه و گفت مامان دیگه آبروی من رفت !!حالا من چی کار کنم ؟؟من گفتم اما این موضوع هیچ ربطی به آبرو نداره عزیزم این فقط یک تذکر است که تو بیشتر مواظب دوستات باشی تو همیشه کارت تشویق میآوردی حالا اصلا مهم نیست بعضی وقتها آدمها اشتباه می کنن  اما اون گفت که نه مامان رفت رفت !

خلاصه ماجرای کارت قرمز بعد از کلی صحبت بین من و بردیا حل و فصل شد و قرار شد که از این به بعد اون طوری عمل کنه که دیگه هیچوقت کارت قرمزی از مدرسه به خونه نیاد و دیگه راجع به این موضوع فکر نکنه. اما تمام اون روز هر یکساعت بردیا می اومد و چند دقیقه خودش رو محکم توی بغل من جا میداد و من احساس میکردم اینطوری داره تنش و ناراحتی خودش رو با من قسمت میکنه . این مسئله منو خیلی ناراحت کرد دلم نمیخواد اون آنقدر به هر مسئله حساس باشه و به عبارتی بردیا عین بچه گی های من نسبت به برخورد معلمها و اتفاقات مدرسه بیش از حد واکنش نشون میده و من نمیدونم چطور میشه این حساسیت زیاد رو تعدیل کرد ؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در جمعه 9 آذر1386 ساعت 12:11 |

انتخاب

انتخابات استرالیا هم به پایان رسید و کوین راد از حزب کارگر نخست وزیر جدید استرالیا شد و بعد از ۱۱ سال به دوران نخست وزیری جان هاوارد پایان داد البته استرالیا در دوران نخست وزیری جان هاوارد رشد و شکوفایی اقتصادی قابل توجهی رو تجربه کرد.

اما آقای کوین که دوران کودکی و نوجوانی سختی داشته و در ۱۵ سالگی به عضویت حزب کارگر در آمده ،فارغ التحصیل ممتاز دانشگاه کانبرا است و در حال حاضر متاهل و دارای سه فرزند است.

 در روز انتخابات من هرچی تلویزیون رو روشن کردم تا تصویری ازملت همیشه در صحنه استرالیا که به پای صندوقهای رای آمده اند تا حماسه ای جدید بیافرینند رو ببینم چیزی ندیدم درواقع فقط در خبرها اعلام میشد که شانس کدوم رقیب برای برنده شدن بالاتر است اما همه استرالیایی ها مطابق قانون و وظیفه(شرکت در انتخابات در استرالیا اجباری است) رای دادند و نخست وزیرشون رو انتخاب کردند !

اما روز یکشنبه یعنی فردا روز انتخابات یک انتخاب دیگر هم از طریق اس ام اس و تلفن توسط ساکنین این قاره انجام شد و اون هم انتخاب خواننده برتر بود که پس از ماهها سرانجام به فینال رسیده بود و مراسم این انتخاب هم در Sydney Opera House طی جشن بزرگی برگزار شد و در نهایت خانم Natalie Gauci بیست و شش ساله Australian Idol 2007 شد و رقیب خودش Matt Corby رو ناکام گذاشت .یک نگاهی به این مراسم و دو اجرا از دو رقیب بکنید .

Australia Idol 2007 -Sydeny Opera House

Natalie Gauci -Here I am

Matt Corby-Here I am

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در سه شنبه 6 آذر1386 ساعت 12:47 |

The secret -First 20 minutes

این بیست دقیقه اول فیلم The Secret است . میدونم که قبلا در موردش زیاد حرف زدم .اما دیدن این فیلم توی زندگی من تغییرات زیادی بوجود آورد و من دوست دارم تجربه ام رو با شما قسمت کنم.اگر تا حالا این فیلم رو ندیدید بیست دقیقه اول رو اینجا نگاه کنید و اگر دیدید یک بار دیگه نگاه کنید یادآوری قدرت و توانایی فکر همیشه لازم است.

روی آنچه که میخواهید و آرزو دارید تمرکز کنید و نداشته ها رو فراموش کنید.

اگر فکر گریز پای خودتون رو نمیتونید کنترل کنید و گاه افکار بد به سراغتون میاد روی احساساتون کار کنید سعی کنید خودتون رو شاد نگه دارید خیلی سخت نیست میشه با چیزهای خیلی کوچک هم خوشحال شد.با رنگ سبز یک درخت و با حتی با یک موزیک شاد.

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در جمعه 2 آذر1386 ساعت 11:24 |