تبليغاتX
سرزمین کانگروها
سرزمین کانگروها
یک صندلی
به نظر من زیباترین مظهر طبیعت دریا است و هیچ چیز نمیتونه آرامش بخش تر از این باشه که روی یک صندلی رو به دریای آبی در هوای زیبای بهاری بشینی و سکوت و لذت رو تجربه کنی.

چند تا عکس از ساحل Caloundra و یکی از همون صندلی هایی که گفتم.

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در دوشنبه 30 مهر1386 ساعت 0:56 |

یک روز تعطیل

این هم بعداز ظهر روز شنبه

 
|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در یکشنبه 29 مهر1386 ساعت 0:7 |

این روزها

این روزها در شهر من هوا بسیار زیبا و لطیف شده روزها هوا گرمای مطبوعی دارد و شبها نسیم خنکی میوزد که هوش رو از سر من میبرد اونموقع است که دلم میخواد بپرم بغل خدا ببوسمش و ازش تشکر کنم و بهش بگم که هرگز فراموش نمیکنم که همین پارسال در چنین روزهایی چقدر غمگین و آشفته حال بودم.

چند وقت پیش دوستی از من پرسیده بود در مورد زندگی روزمره بگو . زندگی روزمره اینجا هم مثل هرجای دیگه دنیا است .صبح که میشه بیشتر مردم میرن سرکار و سه یا چهار تا بچه شون رو هم میبرن مدرسه و بعد از ظهر دوباره همه برمیگردند توی خونه ها اما با شهر قبلی من فرق های زیادی داره اینجا همه چیز آرومه هر چیزی سرجای خودش است لبخند رو میشه همه جا رو چهره مردم دید و خیلی راحت و بدون منت اونو باهم قسمت میکنند.اگر صبح بی حوصله از خونه بری بیرون اونقدر بهت لبخند بی منت و منظور تحویل میدند تا کم کم باور کنی حتما امروز روز خوبی است و من متوجه نبودم و اگر از کسی سوالی کنی تا خیالش راحت نشه که خوب متوجه پاسخ شدی ولت نمیکنه. اینجا ممکن است ماهها بگذره اما صدای بوق نشنوی و یا شاید مدتها هر چی بگردی صفی یا ترافیک درست و حسابی  پیدا نکنی تا در آن بایستی و وقتت رو تلف کنی اینجا اگر کار اداری داشته باشی جز احترام و ادب ، لبخند و انجام تمام و کمال کارت چیز دیگری نصیبت نمیشه . 

اینجا اصل بر اعتماد و راستگویی است و برای هر حرف و هر کلام لازم نیست چندین زونکن مدرک همراه خودت ببری .اینجا میتونی با پسرت تو خیابونها بدویی و بازی کنی و یا همسرت رو محکم ببوسی بدون اینکه کسی بهت نگاه کنه و مسخرت کنه و از همه مهمتر لذت برابری حقوق رو برای اولین بار با تمام وجود حس کنی و کلی احساس اعتماد به نفس کنی.....در یک کلام اینجا خیلی آروم است اتفاق خاصی نمیوفته و مردم در آرامش زندگی میکنند و یکی از دغدغه های طول هفته بخصوص روزهای پنجشنبه و جمعه اونها اینه که این آخر هفته رو چه جوری بیشتر خوش بگذرونند.

 من هنوز هم شهر جدیدم رو خیلی خیلی خیلی دوست دارم .

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در سه شنبه 24 مهر1386 ساعت 13:32 |

من کیستم؟

مطلب زیر رو در روزنامه اعتماد پیدا کردم نوشته خانم بلقیس سلیمانی ، به دلم نشست برای همین گذاشتم اینجا که شما هم بخونید.

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستم و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کیستم؟

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در پنجشنبه 19 مهر1386 ساعت 11:18 |

The Secret

 

این هم فیلم راز در یک نگاه

 من دیدن این فیلم رو به همه اونهایی که تا حالا ندیدند پیشنهاد میکنم

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت 0:59 |

تجسم خلاق

چند روز پیش با یکی از دوستانم در ایران که مدتها بود باهاش حرف نزده بودم  چت میکردم و داشتم غر میزدم که فلان مشکل رو نتونستم حل کنم و فلان چیز بدتر شد که بهتر نشد و .....

منتظر بودم که اون هم مثل همه شنوندگان غر به گفتن چند جمله درست میشه و اشکالی نداره و... اکتفا کنه اما این دوست من حرفهای متفاوتی زد حرفهایی که همه ما اونها رو خوب بلد هستیم اما فراموش کردیم هروقت یک کتاب مفید میخونیم یا یک فیلم میبینیم تا چند روز سعی میکنیم مثبت باشیم اما بعد از چند روز یواش یواش برمیگردیم به همون عادات قبلی.

راستش دوست من به من پیشنهاد داد که فیلم راز The Secret رو ببینم و سعی کنم یک خونه تکونی به ذهنم بدم و طور دیگه ای به دنیا نگاه کنم خوب من هم همون روز از ویدیو کلوپ اونور خیابون این فیلم رو گرفتم اگر چه حرف همون قصه همیشگی قدرت و نیروی ذهن بود اما برای من یک تجدید قوای دوباره بود نشستم و با خودم خوب فکر کردم و دیدم چقدر وقتی با تمام وجود به حوادث بد فکر میکنم آنها رو سریعتر و قویتر توی زندگی ام دیدم و برعکس وقتی با ذهنم به یک اتفاق خوب گیر بدم خیلی زود بدستش میارم .

یک چیز جالبی که توی فیلم راز بهش اشاره میشه اینکه خیلی سخته انسان همیشه به افکار مثبت فکر کنه و در واقع شاید غیر ممکن باشه که هرگز به نکات منفی فکر نکنیم و افکار رو کنترل کنیم اما میشه احساسات رو کنترل کرد هروقت غمگین میشید و احساس بدی به سراغتون میاد به جای اینکه به یک گوشه خلوت پناه ببرید و حسابی غم بخورید میشه با گذاشتن یک آهنگ شاد خوندن چند سطر کتاب و یا صحبت کردن با یک دوست حال و هوا رو عوض کرد پس شاید کنترل احساسات آسونتر ازکنترل فکر گریزپا باشه.

چند روز بعد تلویزیون فیلم سارا کوچولو رو پخش کرد و من به خاطر اصرار بردیا نشستم و باهاش فیلم رو برای هزارمین بار نگاه کردم اما این بار این فیلم زیبا نکات جدیدی برام داشت انگار این پرنسس کوچولو چنان با تمام وجود روی رویاها و آرزوهاش تمرکز میکرد که اونها رو به جهان واقعی میکشوند و من دفعات پیش به این نکته فیلم اصلا توجه نکرده بودم.

اما از خودم که بگذرم تصمیم گرفتم به بردیا این رمز شاد بودن رو یاد بدم بعد از فیلم سارا کوچولو کلی با هم حرف زدیم و بهش گفتم که تو هم میتونی مثل سارا هر چیز خوبی رو که میخوای با فکرت به زندگی ات بیاری باید سعی کنی همیشه به چیزهای خوب و شاد فکر کنی و بعد چند جمله بهش یاد دادم که شبها قبل از خواب به خودش بگه و انرژی مثبت در خودش ایجاد کنه دیشب که رفتم توی اتاقش از زیر بالشش یک نقاشی درآورد که عکس یک سگ سفید کوچولو بود که با بردیا رفته بودند پارک بعد گفت مامان من خیلی سگ دوست دارم برای همین هم هر شب به سگم فکر میکنم تا مثل سارا به آرزوم برسم عکسش رو هم کشیدم ببین سفیده دمش کوچیکه صداش اینطوری کوچولوه هاپ هاپ استخوون دوست نداره و فقط از همون بیسکویتها که توی فروشگاه هست میخوره صبحها میمونه خونه صدا نمیکنه تا من از مدرسه بیام و ....... اونقدر در مورد خصوصیات اخلاقی و معنویات و روحیات سگش گفت که من احساس کردم این سگه همین جا تو خونه ما است و من خبر ندارم تازه اونجا بود که فهمیدم تجسم یک آرزو یعنی چی !!!!!

مژده عزیزم مرسی که این چند روزه با کمک حرفهای تو روزهای خیلی خوبی داشتم. 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در سه شنبه 17 مهر1386 ساعت 12:12 |

سیستم زباله

ساعت ۱۱شبه صدای کامیون جمع آوری زباله شهرداری از توی کوچه شنیده میشه و صدای صحبت و فریاد پنج یا شش تا مامور شهرداری که دنبال کامیون میدوند و زباله ها رو توی کامیون پرت میکنند تازه صداها تموم شده که صدای زنگ در میاد آیفون رو برمیدارم آقاهه میگه خانوم کارگر شهرداری هستم ماهیانه ما رو بده .میگم من که دیشب ۱۰۰۰ تومان بهت دادم .به من !! من نبودم خانوم حتما کس دیگه ای بوده من اینجا رو جارو میکنم من زحمت میکشم یکی دیگه میاد پولش رو می گیره ؟ میخوام بگم مگه من استخدامتون کردم اما دلم نمیاد میگم میتونی بیای بالا ؟ میگه نه ، من تو حیاط وایمیستم شما پول رو بنداز !

زباله ها در استرالیا به دو بخش تقسیم میشن قابل بازیافت مثل شیشه و کاغذ  و زباله های معمولی.در کوینزلندهر خونه ای دو تا سطل زباله بزرگ داره معمولا به رنگ زرد و مشکی که از سطل زباله زرد رنگ برای جمع آوری زباله های قابل بازیافت استفاده میشه .سطل مشکی هفته ای یکبار در یک روز مشخص و سطل زرد رنگ دو هفته یکبار تخلیه میشه . بنابراین مردم هر محله ای در یک روز مشخص در هفته سطل های زباله روکه زیرش چرخ داره به گوشه پیاده روی جلوی خونشون منتقل میکنند و بعد یک کامیون که فقط یک راننده داره به تنهایی بدون هیچ کمک راننده و کمک کمک راننده و کارگر و کمک کارگر و.... زباله های چندین محله رو در عرض چند ساعت جمع آوری میکنه و بعد مردم دوباره سطلها رو به داخل حیاطها و یا پارکینگ خونه ها میبرن.چند روز پیش میخواستم حساب کنم که با این روش چند نفر ساعت صرفه جویی نیروی کارگری میشه و با این پول چند تا سطل زباله جدید میشه خرید و به طور رایگان به خونه ها داد اما قبلا که بهتون گفته بودم من حساب و کتابم خیلی بده !

اما چون عکاسیم خوبه گزارش تصویری تخلیه زباله رو هم براتون گذاشتم.

 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در جمعه 13 مهر1386 ساعت 14:40 |

چقدر پول لازم دارید؟

راستش من حساب و کتابم خوب نیست درواقع درس ریاضی ام خیلی خوبه اما اگر ازم بپرسید که این سیبی که داری میخوری کیلویی چند است نمیتونم جواب دقیق بدم و یک وقتهایی هم ممکن است یک جواب خیلی اشتباهی بدم اینکه ایندفعه از رضا خواستم  در مورد هزینه های زندگی بخصوص در ماههای اول یک توضیح کامل بنویسه راستش این یکی از سوالاتی است که خیلی از دوستان برای من میفرستند من امیدوارم این مطلب بهتون کمک کنه یک دید کلی در مورد میزان پولی که در ابتدای کار لازم دارید بدست بیارید . و از همه دوستان خوبم که اطلاعات کاملتری دارم خواهش میکنم اطلاعاتشون رو اضافه کنند بخصوص دوستانی که تجربه بیشتری دارند و در شهرهای دیگه زندگی میکنند. این نکته رو در نظر داشته باشید که این اعداد و ارقام تقریبی هستند .

 

خوب این هم یک توضیح کلی در مورد هزینه ها از طرف رضا :

 

چند روز اول که ممکن است تا ده روز هم طول بکشه را  اجبارا باید در یک هتل سپری کنید که معمولا بطور متوسط از شبی 100 دلار شروع میشه . برای یک خانواده 3 نفره هزینه های صبحانه و ناهار و شام بطور متوسط روزی 50 دلار بشرط استفاده از Fast food  تموم میشه .برای  هزینه های رفت و آمد هم که شامل حاضر شدن برسرقرارهای بازدید خونه هم میشه روزی 80 دلار در نظر بگیرید .البته بجای استفاده از تاکسی میتونید یک ماشین اجاره کنید که از نظر قیمت تمام شده نهائی شاید زیاد با هم فرقی نداشته باشه و راحتی بیشتری داشته باشه ( روزی 60 دلار برای اجاره ماشین با بیمه فول و20 دلار برای بنزین) ولی این شامل ریسک و استرس زیادی میشه . رانندگی در سمت راست و در خیابانهایی با جهت عکس حرکت در ایران و همچنین نوع شهرسازی وخیابان کشی که به هیچ عنوان با ایران قابل مقایسه نیست ، پیدا کردن آدرس های ساده را سخت و پراسترس میکنه پس  با ینکه من خودم این کار رو کردم ولی نمیتونم به شما توصیه کنم.

 

اما هزینه ها بعد از پیدا کردن خونه پائینتر میاد هزینه اجاره یک خونه دو خوابه بین ۲۵۰ تا ۳۵۰ دلار است.یک خونه مناسب رو میتونید با حدود هفته ای 300 دلار اجاره کنید اما فراموش نکنید که در ابتدای اجاره خونه باید مبلغی معادل 4 هفته کرایه رو بعنوان نوعی ودیعه به آژانس بپردازید که در پایان به شرط اینکه به خونه آسیبی نرسونده باشید آزاد میشه . وهزینه برق وگاز وتلفن و موبایل هم ماهیانه حدود 200 دلار در نظر بگیرید و هزینه خورد و خوراک برای هر نفر هفته ای در حدود 70 تا 80 دلار در نظر بگیرید

 

خرید وسایل خونه خیلی سخت نیست به نظر من بهتره حتما یک سری به IKEA  بزنید وهمه وسایل خونتون رو به استثاء وسایل الکتریکی از اونجا تهیه کنید چون هم قیمتشون خیلی مناسبه ( نسبت به بقیه فروشگاهها ) وهم کیفیت بالئی داره و فقط یک کمی حوصله میخواد که اونها رو سرهم کنید .برای خرید وسایل ابتدائی زندگی مانند تخت خواب کامل زوج وبچه ، یک سری مبل 4 نفره  ، یک میز 4 نفره  ، میز زیر تلویزیون ، وسایل آشپزی معمولی حدود 3000 دلار درنظر بگیرید .برای  تلویزیون معمولی حدود 1000 دلار ویخچال معمولی هم حدود  1000دلار کنار بذارید

بعضی ها رو میشناسم که در ماه اول سرکار رفتند اما بیشتر افراد بین 2 تا 4 ماه طول می کشه که کار پیدا کنند

پس میتونیم هزینه ها رو برای 4 ماه اول  و یک خانواده با یک بچه به طور تقریبی  در جدول پائین خلاصه کنیم.

 

زمان

هزینه اسکان

هزینه خورد و خوراک

هزینه های برق و تلفن

هزینه رفت و آمد

جمع کل با احتساب هزینه های متفرقه

10 روز اول

1200

500

-

800

3000

4 ماه بعدی

1200+4800

3500

800

1000

12000

 

پس با احتساب خرج های متفرقه میشه گفت برای شروع زندگی تا قبل از پیدا کردن کار برای یک خونواده سه نفره حداقل 15000 دلار لازم است .که اگر  5000 دلارهزینه خرید لوازم اولیه  منزل رو هم بهش اضافه کنیم چیزی حدود 20000 دلار میشه. گاهی ممکنه خیلی زودتر کار پیدا کنید و گاهی ممکنه لازم باشه از تمام سرمایه اولیه استفاده کنید .

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در سه شنبه 10 مهر1386 ساعت 0:19 |

چند تا عکس

 

این هم چند تا عکس تازه

 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در یکشنبه 8 مهر1386 ساعت 3:33 |

روزهای اول مهاجرت

به نظر من سخترین روزهای مهاجرت روزهای اول و یا بهتر بگم ماههای اول است بخصوص اگر هیچکسی را برای کمک نداشته باشی.

وقتی ما رسیدیم اینجا هیچ انسانی رو نمیشناختیم خوابمون بهم ریخته بود و شب و روزمون قاطی شده بود.یکی دو روز طول کشید تا برنامه خوابمون منظم شد بعد از اون باید خونه پیدا میکردیم خوب ما فکر کردیم خونه پیدا کردن آسونه میریم یک آژانس و یک خونه انتخاب میکنیم و اجاره میکنیم اما اینجا خونه پیدا کردن ماجرائی داره ! بطور کلی خونه برای اجاره کردن زیاد است اما مشتری هم فراوان است مخصوصا اگر یک خونه ای شرایط مناسبی داشته باشه.

قیمت خونه در محدوده داخلی سیتی و همینطور محله های نزدیک به شهر خیلی زیاد است و هرچه از مرکز شهر فاصله بگیرید قیمتها مناسب تر میشه .خوب ما کلی پول تاکسی میدادیم میرفتیم یک خونه ای رو میدیدیم بعد می گفتند اگر خوشتون اومده باید فرم پرکنید و به آژانس بدهید بررسی میشه اگر قبول شد باهاتون تماس میگیریم اما دریغ از یک تماس ! ضمن اینکه ما بخاطر نداشتن ماشین داخل شهر رو میگشتم و با اجاره ای حدود ۲۵۰تا ۳۰۰ دلار در هفته بیشتر آپارتمان یا سوئیت خیلی کوچک و معمولا بدون اتاق خواب که مناسب یک خونواده نیست پیدا میکردیم دیگه داشتیم ناامید میشدیم تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتیم یک ماشین کرایه کنیم تا بتونیم راحت تر بگردیم و بعد از اون بود که به محله های دورتر هم تونستیم سر بزنیم و نهایتا یک خونه خیلی قدیمی را اجاره کردیم که تمام زمستون راتوش لرزیدیم باز خوبه قراردادمون شش ماهه بود و بعد از شش ماه تونستیم یک جای بهتر پیدا کنیم حالا میخوام برای شما هایی که قرار از این به بعد وارد بشید آنچه که تجربه خودم در این مدت است بنویسم و از بقیه دوستانی که در این مورد تجربه ای دارند خواهش کنم که اطلاعاتشون رو اضافه کنند شاید این مجموعه باعث بشه که شما ها بعد از ورود استرس کمتری رو تحمل کنید و هزینه کمتری بپردازید.

۱- حتما قبل از اومدن با یک دکتر مشورت کنید و یک دارو خواب ملایم با خودتون بیارید تا بتونید در مدت کمتر و با فشار کمتری برنامه خوابتون رو تنظیم کنید .

۲-یادتون باش گواهینامه تون رو ترجمه کنید و به همراه اصلش با خودتون بیارید لازم نیست هزینه کنید و گواهینامه بین المللی بگیرید ترجمه کافی است.یادتون باشه اگر تازه گواهینامه تون رو تمدید کردید و در گواهینامه جدید اشاره ای به سابقه ۱۰ سال قبلی رانندگی شما نشده با مراجعه به شهرک آزمایش سابقه رانندگی تون در ایران رو بگیرید و ترجمه کنید چون بعدا موقع گرفتن گواهینامه جدید استرالیایی بدردتون میخوره .

۳-اگر خانواده هستید و لازم دارید که خونه یک کم بزرگتری داشته باشید بهتر است از مرکز شهر فاصله بگیرید. درتمام محله های اطراف تمامی امکانات مثل مراکز خرید بزرگ ، مدارس مناسب و حمل نقل عمومی به اضافه آرامش بیشتر وجود داره پس به نظر من از زندگی داخل شهر خیلی بهتر است.

۴-سعی کنید یک ماشین کرایه کنید تا هزینه وحشتناک کرایه تاکسی رو پرداخت نکنید و حتما بیمه اش کنید تا اگر مشکلی پیش اومد هزینه بر عهده شما نباشه. اما کرایه ماشین خودش دو تا مشکل داره یکی عادت به رانندگی در سمت راست و دوم پیدا کردن آدرس که با توجه به مدل شهرسازی در استرالیا و تفاوت بسیار آن با ایران بسیار مشکل است .برای پیدا کردن آدرسها دو راه وجود داره یا از کتابهایی که در تمام روزنامه فروشی ها هست و تمام آدرس خیابونها رو داره میتونید استفاده کنید یا به نظر من اگرچه هزینه دارد اما با خرید یک دستگاه GPS خودتون برای همیشه راحت کنید با خرید این دستگاه به راحتی هر آدرسی رو که بخواهید پیدا میکنید و کلی در هزینه بنزین هم صرفه جویی میکنید.

۵-سعی کنید اول از طریق اینترنت خوب بگردید مثلا محله های شمالی یا شرقی، و تمام خونه ها مناسب رو پیدا کنید اینجا و تاریخ بازدید آنها را دربیارید یک جدول برای خودتون درست کنید و بعد برای بازدید یک سری خونه که در یک محدوده مکانی و زمانی هستند از محل اقامتتون خارج بشید.

۶-برای گرفتن یک خونه باید امتیاز بیارید.اما شما چون تازه وارد هستید اصلا امتیاز نمیارید .پس به محض ورود یک حساب بانکی باز کنید ساده ترین آنها بانک ANZ است که فقط با پاسپورت به شما یک ویزا کارت میده که اگرچه کردیت کارت نیست اما تمام قابلیت های ویزا کارت رو داره و شما میتونید از این کارت برای اضافه کردن امتیاز به درخواستتون استفاده کنید و در ضمن به پولتون هم به راحتی دسترسی داشته باشید .میتونید یک حساب بانکی باز کنید و برای این یک حساب درخواست چندین ویزا کارت برای همه افراد خانواده بکنید .دادن مدارکی مثل گواهی عدم سوء پیشینه هم گاهی ممکن موثر باشه. در ضمن میتونید با مراجعه به یکی از شعب Queensland government  درخواست یک کارت شناسایی استرالیایی مثلا 18+ کنید.

7-اما به نظر من بهترین کار سماجت است یعنی اگر خونه ای دیدید و خوشتون اومد سعی کنید با آژانس مذاکره کنید میتونید از ترفندهایی مثل اضافه کردن 5 یا 10 دلار به کرایه هفتگی و یا پرداخت چند ماه کرایه به صورت پیش استفاده کنید.ضمنا یادتون باشه روی چندین خونه فرم درخواست بگذارید و به یک خونه اکتفا نکنید .قرارداد خونه رو شش ماهه ببندید چون به احتمال زیاد با توجه به اینکه تجربه اولتون هست بعد از چند وقت متوجه میشید که با همین پول میتونستید گزینه بهتری داشته باشید و اینطوری میتونید در پایان شش ماه محل مناسبتری پیدا کنید و یا اگر راضی بودید قرادادتون رو تمدید کنید.

8-آخرین پیشنهاد من این است که اگر دوست و آشنائی در اون شهر میشناسید حتما باهاش تماس بگیرید و سعی کنید ازش اطلاعات بگیرید گاهی برای پیدا کردن چند جمله تجربه یک نفر دیگه خودتون باید روزها وقت و هزینه صرف کنید.و اگر کسی رو نمیشناسید سعی کنید چند تا دوست ایرانی پیدا کنید .نترسید باهاشون معامله نمیخواهید بکنید فقط یکسری اطلاعات ساده! من هم مثل شما از این حرفها زیاد شنیده بودم اگر رفتی اونجا با ایرانیها قاطی نشو و یا از ایرانی جماعت در غربت دوری کن ! اما اینجا واقعا از کمک ، راهنمائی و حمایت خالصانه دوستان خوب ایرانیم شرمنده شدم.انگار بچه های اینجا درد هم بهتر میفهمند و واقعا به هم کمک میکنند .

پیوست۱ : لطفا کامنت ها رو هم بخونید چون بعضی از دوستان لطف کردن و  مطالب مفیدی رو بخصوص در مورد شهرهای دیگه استرالیا اضافه کردند.

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در پنجشنبه 5 مهر1386 ساعت 12:9 |

خواهر کوچیکه میگه :

امروز صبح یک ایمیل داشتم از خواهر کوچیکه که بعد از کلی مقدمه چینی و سرخ و سفید شدن نوشته بود که یک متنی نوشته و دلش میخواد اونو بذاره توی وبلاگ من اما من اگر نمیخوام اصلا مهم نیست و اون ناراحت نمیشه و فقط اینو نوشته و دلش خواسته و ......

باشه خواهر کوچولو مگه میشه تو یک چیزی بخوای و من بگم نه ! تازه این موضوع که اینقدر سرخ و سفید شدن نداره اگر باز هم چیزی نوشتی و دلت خواست اینجا بگذاریش حتما برام بفرست .

این هم نوشته تو :

حتما برای اکثر شما پیش اومده ، دوران خوب دانشگاه رو میگم.برای من که بهترین لحظات عمرم بود.ما سه تا دوست بودیم که همه دانشگاه ما رو میشناختن.یک سری میگفتن سه تفنگدار بعضیها میگفتن سه کله پوک و بعضیها هم که احتمالا کمی ضریب هوشیشون پایین بود میگفتن دالتونها(آخه اونها 4 تا بودن نه 3 تا). سه تا دختر بی دغدغه و رها از مشکلات اطراف که تنها کارمون این بود که بخندیم و شاد زندگی کنیم و برای کل پسرهای دانشگاه اسم بذاریم اسمهایی مثل:

 

خزه که یقه کتش مثل خزه یه جنسیت مخمل مانند داشت

مسیح که دقیقا چهره حضرت مسیح  رو به یاد آدم مینداخت

 سبز سرگردان که همیشه یک دست پیرهن سبز رنگ می پوشید و مثل جن این ور اونور میچرخید

شبه وبا که دقیقا مثل آدمهای وبا گرفته بود

بچه فیل عقب افتاده که چشمهاش کمی چپ به نظر میرسید و رنگ پوستش طوسی بود

Swimming pooling که یک ریز از مدالهای طلای قهرمانی شناش میگفت و همش هم تیکه های انگلیسی مینداخت

میمونک باورتون نمیشه همیشه یا موز میخورد یا از در و دیوار بالا میرفت

ایکات که یک پسر خوشتیپ بود دقیقا مثل یکی از کارکترهای بیل بوردهای ایکات و .......

 

هیچوقت یادم نمیره که من و یکی از دوستهام چقدر تلاش میکردیم که همه واحدهامونو با هم برداریم و همیشه با هزار التماس و خواهش از استادها میخواستیم که اجازه بدن پروژه هامونو 2 تایی برداریم. خلاصه این دوران خوب که انگار روی ابرها راه میرفتیم تموم شد و کار و دغدغه های زندگی جای اونو گرفت اما بزرگترین سرمایه زندگی من خانواده گرم و صمیمی بود که همیشه در کنارشون احساس شادی و آرامش میکردم .

 

وقتی انیس اینها رفتن انگار یک آب سرد ریختن روی سر من،دیگه نه صدای پای بردیا شنیده میشد نه شور و حال کارهای انیس و نه شوخی ها و مراقبتهای رضا نمی دونم تنهایی منو بی حوصله کرد و از دوستام دور انداخت و یا حجم کارها و مسئولیتهای تازه ای که بر عهده من گذاشته شد .

اما تمام این دوران دل من به خواهر دومی و باهوشک خوش بود اماحالا که اون یکی خواهر هم عزمش رو جزم کرده که از پیش ما بره فکر کنم من دق کنم!! چه یک روز چه ده ماه چه یک  قرن طول بکشه که ما بتونیم دوباره دور هم جمع بشیم، این زمان برای من مثل یک کابوسه مخصوصا که دیگه دوستهامم به خاطر مشغله زیادم دور منو خالی کردن و میگن که من عوض شدم و وقت نمیذارم و.....درست مثل نوشته انیس که میگفت دوستها فقط برای زمان خوشی هستن.

 

هر چند من به خوبی انیس نمی نویسم اما این متن رو نوشتم چون خیلی دلم میخواست من هم یک چیزی اینجا بنویسم و هم دلم میخواست بگم که چقدر زندگی بدون خواهرهام برام سخته و هم اینکه بگم دوستای خوبم من همون دوست قبلی هستم و فقط کارها و مشغله هام زیادتر شده .چه خوب بود که درک کردن شرایط زندگی دوستهامون وظیفه بود نه لطف!!

 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در پنجشنبه 5 مهر1386 ساعت 11:32 |

مامان بزرگ

توی زندگی اش خیلی سختی کشیده بود و حالا یک پیرزن فرتوت بود اما همین پیرزن نحیف ستون خانواده کم جمعیت ما بود .نمیدونم چرا اینقدر تکیه گاه محکمی بود و خونه اش همیشه سرپناه همه ما !  یادمه هر وقت با بابام دعوام میشد از راه مدرسه یک راست میرفتم خونه مامان بزرگ، بوی صابون زیتون خونه اش که به مشامم میخورد یک دنیا آرامش پیدا میکردم .صبح قبل از بیدار شدن من ،آروم میرفت و نون تازه میخرید و قبل از اینکه بخوام از خونه بیرون برم کیفم رو پر از خوراکی میکرد و آخرش هم میگفت این هم پول تو جیبی این ماهت وای که چقدر خوشحال میشدم اگر چه برات ناز میکردم که نمیخوام اما اگر یک روز یاد میرفت آنقدر بستن بند کفشم رو طول میدادم تا یادت بیوفته پول تو جیبی این ماه نوه ات رو ندادی!

خونه ات همیشه پر از خوراکی و شیرینی بود و تو یواشکی دور از چشم دخترات میخوردی تحمل سالها بیماری دیابت کار آسونی نبود و اما تو زرنگتر از این حرفها بودی که بخوای دست از شیرینی و چلوکباب بکشی .دخترا  دلشون خوش بود که خودمون برای مامان خرید می کنیم خودشم که نمیتونه پله ها رو پائین بره خرید کنه و برگرده و بارش را دو طبقه با خودش بالا بکشه!  اما تو برای من میگفتی که چه نقشه ماهرانه ای کشیدی پشت پنجره میشینی تا یک پسر بچه از اونجا رد بشه براش پول میندازی و می گی پسر جون برو از اون چلوکبابی محل برام یک پرس کوبیده بخر و برگرد من هم دویست تومن بهت جایزه میدم !

وای مامان بزرگ خوبم یادمه وقتی دایی از آمریکا زنگ میزد چنان قربون صدقه قد و بالاش میرفتی که اگر صد بار مامان برام تعریف نکرده بود  که بابا بزرگ چند سالی یک زن خوشگل و جدید رو آن ور حیاط خونه جا داد و بعد چند سال طلاقش داد و سه تا بچه را به تو سپرد تا بزرگ کنی باورم نمیشد که این پسری که در این چند سال حتی یکبار سراغ مادر واقعی اش رو نگرفته و تو رو مامان صدا میکنه پسر واقعی ات نیست هر وقت ازت میپرسیدن چند تا بچه داری میگفتی هفت تا و بعد شروع میکردی از همه درس خونتر و باهوشتر حبیب بوداز همه شیطونتر ....... و هر هفتاشون رو با صفات زیبای خودت معرفی میکردی .بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم که تو حتی سر سفره، غذای سه بچه جدید رو زودتر غذای بچه های خودت می کشیدی .چقدر تعجب میکردم وقتی دیدم اون یکی پسر رو در آغوش گرفتی گردنش رو میبوسی و بهش می گی بوی امیر پسر بزرگ از دست رفته ات رو میده .تو چطوری میتوستی آنقدر دوستشون داشته باشی و بازهم تعجب کردم وقتی دیدم توی وصیت نامه ات برای اون یکی بچه ها ارثیه تعیین کردی.

یادمه بهم میگفتی این پسره رضا دوستت رو بیار خونه هروقت خواستی بیارش. تو کوچه خیابون خوب نیست اون وقت با خودش میگه این دختره با من میاد کوچه ! بیارش اینجا باهم غذا درست میکنیم ،حرف میزنیم و شما هم همدیگه رو میبینید نخواستید سر غذا میریم بیرون همین چلوکبابی سر کوچه غذا میخوریم و برمیگردیم و شاید همین باعث صمیمیت بیشتر من و رضا شد ! حالا ما در سایه تو یک سرپناه امن داشتیم حتی بعدها مامان باورش نمیشد که تو چنین اجازه ای به من میدادی اما تو با گذشت زمان روشنفکر تر میشدی و سعی میکردی ما نوه ها را درک کنی یادم نمیره که تا وقتی جون داشتی هرسال ما رو جمع میکردی و می بردی نمایشگاه بین المللی تمام غرفه ها رو مثل متخصص ها می گشتی و آخرش همه رو روی چمن نمایشگاه میشوندی و ساندویچ براشون میخریدی .

تو دوست من بودی دوستی که آخر هفته ها باهاش سینما میرفتم اگر چه فقط فیلم خنده دار دوست داشتی از اون فیلمها که آخرش عروسی میشه .و دوستی که تمام جوکها خوب و بدی که از مدرسه یاد میگرفتم براش تعریف میکردم و اون ریسه میرفت بدون اینکه صدایی از خودش در بیاره شونه هاش بالا و پائین میشد. کی باور میشد که تو مامان بزرگ سختی کشیده و قوی و باکلاس من حتی سواد خوندن و نوشتن نداشتی و چقدر سعی میکردی یاد بگیری  چقدر قشنگ روی بسته های سبزی قرمه سبزی مینوشتی سبز قورم .

یادت به خیر و روحت شاد مطمئنم که الان تو ی بهشت نشستی و به من نگاه میکنی .

 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در دوشنبه 2 مهر1386 ساعت 16:39 |