تبليغاتX
سرزمین کانگروها
سرزمین کانگروها
مورچه کوچولو

یک مطلب نوشته بودم به اسم مورچه کوچولو که خیلی دوستش داشتم اما به سفارش یکی از دوستانم که تجربه بیشتری از من داره پاکش کردم . حالا هر چی فکر میکنم چی باید به جاش بنویسم هیچی به ذهنم نمیرسه .پس فعلا بهترین کار گذاشتن دو تا عکس از پیاده روی دیروز من و مورچه کوچولو در فصل زیبا بهار است .

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در شنبه 31 شهریور1386 ساعت 1:54 |

بازی عکس بچگی

چند وقت پیش یکی از دوستان خوبم یعنی صاحبخونه وبلاگ پر من را به بازی عکس بچگی دعوت کرده بود و من تنبل تا امروز این دعوت رو بدون جواب گذاشته بودم و حالا ضمن تشکر از پر عزیز ، دو تا عکس از دوران بچگی خودم که از آرشیو کامپیوتر بیرون کشیدم اینجا میذارم .

راستی همه دوستانم رو هم به این بازی وبلاگی بامزه دعوت میکنم .

من بغل مامان خوبم

 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در یکشنبه 25 شهریور1386 ساعت 23:26 |

دوست فداکار!

دیروز وقتی بردیا از مدرسه اومد خونه گفت که امروز خیلی عصبانیه و از امروز هیچ کدوم از دخترهای دنیا رو دوست نداره و از همشون بدش میاد!

خیلی جالب بود چون سه ماه پیش یک روز همینطوری عصبانی اومد خونه و گفت که از دست معلمش خیلی عصبانیه چون بهش گفته دیگه نباید دخترها رو ببوسه!

اون موقع من بهش گفتم راست گفته تو نباید این کارو بکنی .

اما مامان آخه من دوستشون دارم توی مهدکودک ایران هم همیشه بوسشون میکردم آخه خیلی خوشگلن پس چرا اونجا معلمها نمی گفتند نکن!

گفتم شاید دقت نکرده بودن حواسشون نبوده

چرا مامان حواسشون بود خنده شون هم میگرفت.

بهرحال قانون مدرسه اینجا اینه تو هم باید رعایت کنی.

خوب خوشبختانه ماجرا تموم شد و معلمش گفت که این عادت رو گذاشته کنار...... و حالا امروز برعکس همیشه میگفت از دخترها بدش میاد!

گفتم حالا مگه چی شده ؟

با بغض جواب داد آخه امروز مسابقه گروه دخترها و پسرها بود توی ریاضی اونها برنده شدند و وقتی مسابقه ساکت بودن بود مساوی شدیم برای همین اونا ۲ شدند ما ۱ و اونها برنده شدند

من گفتم اما مسابقه همین است یک طرف برنده میشه یک طرف بازنده تو وقتی مسابقه میدی باید همه سعی ات را برای برنده شدن بکنی اما باید بدونی که همیشه این احتمال وجود داره که ببازی ضمنا اگر هیچ دختری رو تو دنیا دوست نداشته باشی پس من را هم دیگه دوست نداری؟

یک فکری کرد و جواب داد خوب من از بین دخترها فقط  تو و جیمی را دوست دارم.

چرا جیمی؟

آخه جیمی وقتی امروز دید من خیلی ناراحت شدم بهم گفت غصه نخورم و بهم قول داد دفعه بعد که مسابقه ساکت بودن ، بین دخترها و پسرها بود اون داد میزنه و جیغ میکشه تا گروه دخترها بازنده بشن و ما برنده بشیم !!!!!! 

پاورقی ۱ : خیلی ها پرسیده بودند چرا معلم بردیا گفته نباید دخترها رو ببوسه ؟

پاسخ : آخه معلمش می گفت دخترها دوست ندارند هی یک پسر بیاد بوسشون کنه و ظاهرا بردیا جون یک کمی افراط کرده بودند و دخترها کلافه شده بودند !!!! و به معلمشون گفته بودند این بردیا هی ما رو بوس میکنه ! بقیه ماجرا رو هم که خودتون میدونید

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در شنبه 24 شهریور1386 ساعت 16:41 |

ماموریت

وقتی ایران بودم وبلاگ جایی برای زندگی  را هر روز میخوندم و سفرهای کاری هما به چین را دنبال میکردم و حس میکردم چقدر سختی میکشه که به قول خودش همون خانواده کوچک سه نفری رو هم ترک می کنه و برای مدت طولانی میره ماموریت و در عین حال ماموریت به کشورها و شهرهایی که هرگز آنها رو ندیدی چقدر تجربه و جذابیت داره.

 سه شنبه صبح مرد خانواده سه نفری ما برای یک ماموریت 4 روزه رفت ملبورن و من و بردیا برای اولین باربعد از ورود به استرالیا تنها شدیم.قدیما هروقت میخواست جایی بره من مثل دختر بچه ها گریه میکردم و تمام روزهای ماموریت اون برای من به تلخی میگذشت اما اینبار اصلا ناراحت نبودم اول فکر کردم حتما کمتر از قبل دوستش دارم بعد خودم را دلداری دادم که حتما دیگه بزرگ شدم و این ربطی به دوست داشتن نداره اما بعد وقتی ایمیل خواهرم رو دیدم که میپرسید حتما بازم داری گریه میکنی ؟ مطمئن شدم یک اتفاق جدید افتاده و چند روزی درموردش فکر کردم سعی کردم برم ته دلم و ببینم موضوع چیه بعد دلایلی پیدا کردم که خیلی ساده و پیش پا افتاده بودند و من فکر کردم شاید دونستن آنها برای شما هم جالب باشه .

من حس کردم وقتی ایران بودیم آنچه که بیشتر از هر چیز منو آزار میداد استرس بود نه دلتنگی ! اولین دلیل استرس من همیشه خطر سفر رفتن در ایران بود رانندگی در جاده های ایران که خود ماجرای عجیبی است آمار غیرقابل باور تصادفات در جاده های ایران از یک طرف و نبود امکانات پزشکی و امداد در جاده ها و شهرهای کوچک بین راه ازآنطرف! باعث شده که آمار مرگ و میردر جاده های ایران یکی از بالاترین آمارهای جهانی باشد .و اما قصه هواپیما رو هم که خودتون بهتر میدونید سالی دو سه  تا سانحه هوایی که در نهایت با مقصر شناخته شدن خلبان و چند تا تسلیت خاتمه پیدا میکنه، باعث شده بود که من همیشه نگران باشم نمیخوام بگم توی کشورهای دیگه تصادف و سانحه هوایی نیست اما آمار آن با ایران قابل مقایسه نیست و گفتن جمله زندگی دست خداست هم نمیتونست منو راضی کنه که نگران نباشم .

دومین دلیل این بود که با اینکه من دختر ترسویی نبودم اما اصلا تنها بودن را در ایران دوست نداشتم من تنهایی گردش کردن یا تنهایی خرید کردن رو هم دوست نداشتم هرجوری که لباس میپوشیدی هر جا که میرفتی و هرکاری که میخواستی بکنی همیشه یک عده ای برای مزاحمت وجود داشتند اما اینجا هرکاری کنی وهرچی بپوشی و هر ادایی که دربیاری کسی نگاهت نمیکنه و یا بقول هما شاید بروی خودشون نمیارن! میتونی یک ساندویج بخری گوشه خیابون روی سنگفرش خیابون بشینی و گاز بزنی یا میتونی ساعتها روی یک نیمکت رو به رودخونه بشینی برای خودت بخندی یا اشک بریزی بدون اینکه صد نفر بهت بگن ببخشید خانم میتونم کنارتون بشینم! شاید برای شماهایی که سالهاست در کشورهای دیگه زندگی میکنید حرفهای من مسخره باشه ولی باور کنید من همیشه آرزو داشتم پابرهنه تو خیابون بدوم و باد توی موهام بپیچه بدون اینکه کسی به جنسیت من نگاه کنه.من آرزو داشتم وسط ظهر زیر یک درخت توی یک پارک روی چمنهای بخوابم و به آسمون نگاه کنم و نفس عمیق بکشم بدون اینکه از خجالت به خودم بپیچم و من آرزو داشتم توی خیابون وقتی خوشحالم بخندم و به همه لبخند بزنم بدون اینکه بعدش مجبور بشم حسابی اخم کنم تا سوء تفاهم پیش نیاد !  میدونم آرزوهام مسخره و ساده بودند اما خوب چی کار کنم من آرزو داشتم دیگه و حالا از به واقعیت پیوستن آنها خیلی خوشحالم .وقتی میبینم دخترهای دانشجو رو چمنهای دانشگاه کفشاشون رو درآوردن جلوی لب تاپشون دراز کشیدن پاهاشون رو تو هوا تکون میدن و دارن درس میخونن بهشون حسودی میکنم و یاد دوران دانشجویی خودم میافتم که حتی نشستن روی نیمکت جلوی در ورودی دانشکده ها برای دخترها قدغن بود ! و دختران و خواهران زهرا، گروهی که وظیفه امر به معروف برعهده آنها بود می آمدن و میگفتن خانمها اینجا نشید اونور بشینید و وقتی اونورمیشستی یکی دیگشون میومد می گفت اینجا جمع نشید  و وقتی میگفتی که اون یکی خواهر گفت ما اینجا بشینیم در حالیکه سعی میکرد خشونت وجودش رو زیر صدای نرم و نازکی پنهان کند میگفت دخترم برید تو کتابخونه درس بخونید دختر که بیرون نمیشینه درس بخونه عزیزم برو الان برادرهای انتظامات میان به ما اعتراض می کنند !!! و آدم یاد مامان و باباهایی میوفتاد که هرکدومشون برای نهی کردن یک موضوع از قدرت اون یکی استفاده میکنند بابات عصبانی میشه ها ! و اما من اگر چیزی اینجا ببینم و حسودی کنم فورا اجراش میکنم و آنقدر ادامه میدم تا از حالت عقده خارج بشه .

خلاصه عزیز دلم اگرچه دلم برات تنگ شده اما این چند روز خیلی آرام و بیصدا گذشت واگر بخوام راستش رو بگم خوش گذشت اگرچه من و بردیا در سکوت شبهای خونه حس کردیم که چقدر وجودت برای این خونه عزیز است. امیدوارم که ناراحت نشی و فکر نکنی که حتما کمتر از قبل دوست دارم که ساعتها برای رفتنت اشک نمیریزم .من فقط دیگه نگران تو و نگران خودم نیستم و از همه مهمتر برات خیلی خیلی خوشحالم که داری یک زندگی جدید رو تجربه میکنی و پیشرفت میکنی .

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در شنبه 17 شهریور1386 ساعت 11:43 |

مهاجرت؟؟؟

خیلی وقت است که دلم میخواد در مورد مهاجرت بنویسم در مورد خوشی ها و غمهایش فکر کنم امروز وقتش شده این چند وقته اگر بخوام راستش رو بگم داشتم تحقیق میکردم خیلی از وبلاگهایی که صاحبانشون مهاجر کشورهای مختلف هستند رو خوندم و اینجا مستقیم و غیر مستقیم با تمام ایرانیهایی که میشناختم صحبت کردم حالا میخوام نتیجه آن را البته با توجه به دید خودم به دنیا بنویسم اول از همه بگم که عمر زندگی مهاجرتی من هنوز به یکسال هم نرسیده دوستانی هستند که سالیان سال است مهاجر کشورهای دیگه هستند پس ممکن است اونها چیزهایی رو بدونند که من هنوز باهاش آشنا نشدم وعلاوه بر این به نظر من مهمترین مسئله نگاه آدمها به دنیا است پس میدونم که خیلی از شما ممکن است با نوشته ها و نظرات من موافق نباشید و یا بعدها به نتایج مشابه دست پیدا نکنید اما شاید این نوشته ها به شما هایی که میخواهید تازه شروع کنید دید مثبتی بده و کمک تون کنه که با دست خودتون دنیای قشنگتری را برای آینده ترسیم کنید .

 

یادم میاد وقتی هنوز ازدواج نکرده بودم کارم تحقیق در مورد زندگی زناشویی بود دلم میخواست ببینم چرا هرجا پای صحبت یک خانم یا آقای متاهل می نشینی به شوخی یا جدی فقط نکات منفی و پشیمونی میشنوی می خواستم مطمئن بشم که اگر ازدواج کردن اینقدر تلخ است پس چرا همه خودشون رو می کشن که ازدواج کنند !!!! یا وقتی اینهمه داریم عذاب می کشیم خوب چرا طلاق نمی گیریم ؟؟ و جواب می گرفتم که تو هنوزازدواج نکردی نمیدونی! نمیشه! بچه رو چی کار کنیم ؟ و از اینجور حرفها اما میخواهید بدونید آخرش به چه نتیجه ای رسیدم ما آدمها تا وقتی در آرزوی داشتن چیزی هستیم براش بسیار ارزش قائل هستیم نکات مثبت آن را بزرگ میکنیم و نکات منفی را فراموش میکنیم وقتی بهش دست پیدا کردیم برعکس نکات منفی را بزرگ و نکات مثبت را فراموش میکنیم حتی اگر نکات مثبت را فراموش هم نکنیم آنقدر در مورد نکات منفی حرف میزنیم و فکر میکنیم که نکات مثبت تیره و تار میشند و از نظر محو میشند .در حالیکه میشه برعکس عمل کرد میشه با فکر کردن به خوبی ها و بزرگ کردن آنها مجال نفس کشیدن را از نکات آزار دهنده گرفت و این کاری است که من همیشه سعی کردم در زندگی متاهلی خودم انجام بدم و حالا بعد از 12 سال زندگی مشترک میتونم به کسانی که ازم در مورد ازدواج کردن سوال میکنند بگم اگر دوست داری تنها نباشی اگر دلت میخواد ده برابر مجردی از زندگی ات لذت ببری و مفهوم واقعی زندگی را بفهمی ازدواج کن اما یادت باشه همانطور که شادیهای زندگی دوتایی خیلی بزرگتر از زندگی تنهایی است غمها و تلخی هایش هم بسیار عمیقتر از غمهای یک نفره است پس باید آماده مبارزه باشی !

 

اگرچه این مسئله برای بعضی زندگی ها و برای همه دوران زندگی صادق نیست و گاهی غمها و مشکلات آنقدر بزرگ میشند که دیگه نمی شه ازشون چشم پوشی کرد و به نظر من آن زمان باید به فکر چاره بود اون زمانی است که خیلی ها از هم جدا میشند چون دیگه از زندگی لذتی نمیبرند و این عاقلانه ترین کار ممکن است اما تا وقتی موندیم داریم لذت خوشی ها را میبریم تا وقتی داریم دو تایی میخندیدم و دو تایی از وجود هم بهره و لذت می بریم چرا سعی می کنیم  فقط در مورد بدیها با خودمون و دیگران صحبت کنیم !

 

ببخشید که از مطلب اصلی دور شدیم اینها رو گفتم چون الان میخوام مقایسه کنم و فکر میکنم اینطوری بهتر قابل درک باشه.

برای چی مهاجرت میکنیم ؟ برای آرامش و آزادی؟ برای آسایش و امنیت؟ برای احترام به حقوق انسانی و امکانات زندگی ؟ هر کدوم از ما دلایل کم و بیش مشابهی داریم .وقتی داریم از ایران بیرون می آییم همه ما میدونیم که داریم خانواده را ترک میکنیم داریم میریم جایی که هیچ کس رو نمیشناسیم میدونیم که تا مدتها کسی ما رو اینجا نمیشناسه برای کسب اعتبار و رسیدن به جایی که الان هستیم باید چند سال تلاش کنیم پس ما خواسته و آگاهانه انتخاب میکنیم چرا ؟ چون در آرزوی رسیدن به آرامش ،آزادی و امنیت هستیم خوب وقتی به اینجا رسیدیم غرق لذت میشیم چون به سرزمین آرزوهایمان رسیدیم تمام آنچه که سالیان سال ازش محروم بودیم به یکباره در دسترس ما قرار میگیرد شروع به تلاش میکنیم سختی میکشیم و یواش یواش جای خودمون را توی دنیای جدید باز میکنیم و در اکثر مواقع به تمام آن چیزی که میخواستیم میرسیم مثل تمام کسانی که دور و بر من هستند البته من فقط میتونم در مورد کشور استرالیا و در مورد قشر خاصی که باهاشون آشنا هستم صحبت کنم پس تحقیق رو به شرح زیر خلاصه میکنم :

 

گروه سنی : 25 تا 40

متاهل و تحصیلکرده و با دوره زندگی مهاجرتی از 1 تا ۱۵ سال

یک زوج تحصیلکرده  رو در نظر بگیرید مثلا دو تا مهندس یا دو تا حسابداردر اکثر مواقع بین 2 تا 6 ماه بعد از ورود کار تخصصی خودشون رو پیدا میکنند.خیلی زود با امکاناتی که در دسترس دارند در عرض 2 سال وام می گیرند خونه عالی و ماشین آخرین مدلی رو میخرند که توی ایران حتی رویای داشتن اون را هم نمیتونستند داشته باشند بعد میبینند امکانات خیلی خوبه پس نظرشون رو عوض می کنند و به جای یکی صاحب چند تا بچه میشند و از مزایا و امکاناتی که دولت بخاطر بچه ها بهشون میده حسابی حال میکنند و در تمام این مدت حسابی تفریح و مسافرت میکنند و به اندازه کافی و گاهی بیشتر از کافی در زندگی آسایش،آزادی و امنیت دارند. خوب هرکی بهشون نگاه کنه میگه چقدر دارن حال میکنن! اما حالا اگر ازشون بپرسی خوش میگذره یا راضی هستی ؟ در شرایط یکسان و مساوی جوابهای متفاوتی میگیری که من سعی میکنم در سه گروه طبقه بندی کنم البته با توجه به نظر سنجی من  زمان مهاجرت در نوع جواب تاثیری نداره گاهی افرادی بعد از یکسال به نتایج گروه 3 میرسن و بعضی بعد از 20 سال هنوز نظرات گروه 1 را دارند :

 

گروه اول میگن آره ما که خیلی راضی هستیم خدا رو شکرهر چی که میخواهیم داریم بچه ها هم خیلی از زندگی شون لذت میبرن ما خیلی شادتر از قبل هستیم  اما کاش ایکاش ایران چنین امکاناتی داشت میپرسم دلتون تنگ نشده ؟ میگن چرا خوب برای خانواده هامون اما دیگه عادت کردیم میان میرن سر میزنند مامانم داره میاد آخر این ماه چند ماهی میمونه

 

گروه دوم میگن خوبه اما من خیلی دلتنگم و معمولا خانمها می گن من همش کارم شده گریه !

میگم :ای بابا خوب بگو بیان پیشت یا برو یک سری بزن

تازه اینجا بودن اما من همش دلم تنگ میشه هر روز تلفن حرف میزنم و آقاهه میگه بدبخت شدیم از پول تلفن خانم

 

گروه سوم :

من همش دو دلم برگردم یا نه ؟

میگم چرا شما که زندگی خوبی دارید ؟

میگه هیچ جا وطن آدم نمیشه من از اینها متنفرم !

میگم چرا ؟ میگه یک جوری هستند با ما متفاوتند.

خوب چرا برنمیگردید؟ چرا نمیرید ایران ؟

میگه نمیتونم اونجا زندگی کنم اونجا هم دیگه جای زندگی برای من نیست ؟

 

اما من میگم نمیشه که همش عذاب کشید ایران که بودید نتونستید آمدید اینجا تلاش کردید به همه چیز رسیدید حالا اینجا هم ناراضی اونجا هم نمی تونید برگردید پس بالاخره باید یک جایی روی این کره خاکی آرام گرفت نمیشه که همش ناراضی باشیم و عذاب بکشیم.مثل ماجرای ازدواج کردن بعضی ها نه راضی هستند از مزایا بگذرند نه راضی که از معایب چشم پوشی کنند و نتیجه این میشه که همیشه ناراضی باشند !

اگرچه به نظر هر سه گروه بسیار احترام میگذارم .اما میخوام سعی کنم مثل گروه اول باقی بمونم باید از زندگی لذت برد باید سعی کنیم شیرینی رسیدن به یک آرزو را برای مزه مزه کردن زیر زبونمون نگه داریم و فراموش نکنیم که در چه شرایطی بودیم چرا و برای رسیدن به کدام رویا کشور خودمون را ترک کردیم حالا که بهش دست پیدا کردیم باید همیشه ازش لذت ببریم نباید بهش عادت کنیم و با بزرگ کردن نکات مثبت اون سعی کنیم نکات منفی را محو کنیم . و از همه مهمتر در تصمیم گیری قبل از اقدام به مهاجرت باید منطقی باشیم اگر بسیار وابسته هستید و روابط خانوادگی براتون خیلی حیاتی است اگر از زندگی فعلی راضی هستید و دارید لذت میبرید چرا مهاجرت میکنید و لذت زندگی فعلی را از خودتون میگیرید.

 

و اما من همین جا به همتون قول میدم شجاع باشم و اگر سالهای بعد به نتایج دیگری رسیدم براتون بنویسم.

 

 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در چهارشنبه 14 شهریور1386 ساعت 12:39 |

کنسرت امید

 سلام به همه شما دوستان خوبم مرسی از کامنت های پر از محبت همه شما ببخشید که من چند وقتی است به شما سر نزدم دلیلش فقط اینه که اینترنت خونه هنوز وصل نشده و فارسی نوشتن سر کار هم ماجرایی است !

امروز چند تا عکس از کنسرت امید براتون گذاشتم که ۱شنیه دو هفته پیش در بریزبین اجرا شد. از همه بیشتر به بردیا خوش گذشت ! خودتون میتونید ببینید که با کمک دوست جدیدش داره کلی کیف میکنه!

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در سه شنبه 6 شهریور1386 ساعت 14:57 |