تبليغاتX
سرزمین کانگروها
سرزمین کانگروها
وقفه
 

سلام به همه شما دوستان خوبم

ببخشید که چند روزیه نتونستم چیزی ینویسم .راستش من درگیر اسباب کشی به خونه جدید هستم و هنوز اینترنتم وصل نشده.به زودی یک عالمه خبرهای جدید براتون مینویسم و به همه سر میزنم.

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در سه شنبه 30 مرداد1386 ساعت 16:13 |

EKKA2007

 

این هم عکسهایی از EKKA-Brisbane

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در چهارشنبه 24 مرداد1386 ساعت 21:8 |

بردیا و زبان فارسی

بردیا این روزها خیلی بد فارسی حرف میزنه در واقع دو تا اشکال وجود داره اولی اینکه حروفی مثل "ر"   و  "و" رو با لهجه انگلیسی تلفظ میکنه و دوم اینکه در یک جمله فارسی بیشتر وقتها فقط افعال فارسی را بکار میبره و به جای لغات فارسی معادل انگلیسی میذاره مثلا میگه مام میشه بعد از اسکول بریم شاپینگ فان کنیم ؟؟؟

 من سر دوراهی موندم گاهی با خودم میگم خوب بزار انگلیسی حرف بزنه اون برای موفقیت بیش از هر چیزی به این زبان نیاز داره اما بعد میگم پس تکلیف زبان مادریش چی میشه دوست ندارم مثل خیلی از بچه های ایرانی اینجا باشه که ده سال بعد وقتی باهاش فارسی حرف بزنند بگه ساری من فارسی بلد نیست!!!

اما اصلاح دائم لغات انگلیسی هم کار ساده ای نیست اینجوری وقتی اون حرف میزنه من باید دائم بگم اپل نه سیب ، اسکول نه مدرسه و فکر میکنم این برای هر دو ما جالب نباشه.بعضی وقتها میگم بذار اون هر جوری دلش میخواد حرف بزنه من باهاش فارسی حرف میزنم اما فایده نداره چون مثلا دیروز بهش میگم توت فرنگی میخوری میگه توت فرنگی چی بود؟؟ من باید بگم استرابری بعد می گه آره یامی یامی !!!!!

یک چیز دیگه که بسیار برام جالبه اینکه بردیا به ایرانی بودنش خیلی افتخار میکنه خیلی بیشتر از من ! و اولین جمله ای که به هر استرالیایی میگه اینه : I am persian و ضمنا خودش خیلی دوست داره فارسی حرف بزنه و زبان اولش رو فراموش نکنه گاهی میگه مامان نکنه من ایرانی یادم بره ؟ و یا دیروز می گفت :

مامان من دارم میرم اسکول نه؟

آره خوب چطور میگه؟

من دارم یاد میگیرم بخونم رایت کنم اما به اینگلیش. مگه من پرشین نیستم پس کی می تونم به ایرانی رایت کنم!  

من گفتم خوب صبر کنم وقتی کامل انگلیسی یاد گرفتی من فارسی نوشتن و خوندن را بهت یاد میدم اما خودم هم در موقع گفتن این جمله تردید داشتم که آیا من میتونم در هیاهویی از کارهای روزانه،درس و کار آنقدر وقت پیدا کنم که خوندن و نوشتن فارسی بهش یاد بدم.

و نکته آخر و آنچه که باعث شد من این موضوع را برای نوشتن انتخاب کنم این بود که  امروز معلمش می گفت بردیا خیلی سعی میکنه به بقیه بچه ها فارسی یاد بده بعد قهقه زد و گفت من هم یاد گرفتم سلام کدافظ !

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در سه شنبه 23 مرداد1386 ساعت 12:11 |

EKKA2007

هر سال در ماه آگوست به مدت ۱۰ روز نمایش بزرگی برپا میشه به نام EKKA و روز ۱۵ آگوست به همین مناسبت تعطیل میشه تا مردم وقت بیشتری برای بازدید داشته باشند . این مراسم بزرگ در واقع یک شوی بزرگ از کوئینزلند است.که شامل نمایش دامها ،محصولات و خوراکی ها و ..می شه

 در کنارش یک شهربازی بزرگ برپا میشه و انواع تفریحات مثل کنسرتها ،زمینهای بازی کودکان و آتش بازی و سرگرمی های دیگه هم در آنجا پیدا میشه .هر سال جمعیت فراوانی از این شوی بزرگ بازدید می کنند و در مسابقات مختلف آن شرکت می کنند و طبق معمول خوش می گذرونند اگر خواستید در این مورد بیشتر بدونید میتونید به سایت EKKA یک سری بزنید.

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در شنبه 20 مرداد1386 ساعت 10:59 |

پیرمرد کتاب فروش!

توی راه مدرسه ما یک مغازه نوشت افزار فروشی بود که صاحب آن یک پیرمرد بود .من بعضی وقتها سر راه مدرسه یک سری اونجا میزدم و وسایلی را که لازم داشتم میخریدم .یکبار که برای خرید یک جامدادی و چند تا مداد اونجا رفته بودم پیرمرد تخفیف زیادی به من داد و با لحن مهربانی گفت اگر هر روز پیشش برم و ازش خرید کنم اونم کلی به من تخفیف میده گفت من دختر خوشگلی هستم و چهره من اونو یاد نوه اش میندازه که خیلی ازش دوره ! وقتی داشت حرف میزد آروم از پشت دخل مغازه اش بیرون آمد در مغازه رو بست و به من نزدیک شد در یک لحظه من یک برق خاصی توی چشماش دیدم ودرست در همون لحظه صدای مامانم توی گوشم پیچید:

دخترم  بعضی آدمها بیمار هستند و ممکنه بخوان به بچه ها نزدیک بشن و بهشون آزار برسونند  تو باید همیشه حواست جمع باشه و نباید به کسی اجازه بدی بدنت را لمس کنه هروقت به مغازه ای میری نباید پشت دخل بری هیچوقت نباید دنبال سر یک غریبه به جایی بری .باید همیشه عاقل باشی و از هوشت کمک بگیری ! اگر احساس خطر کردی خجالت نکش محکم بگو نه و فرار کن اما زیاد نگران نباش اینجور آدمها توی دنیا کم هستند من این حرفها رو میگم تا تو به خاطر داشته باشی و مواظب خودت باشی .

آنموقع من هشت یا نه ساله بودم و مثل خیلی از همسن و سالان خودم از نه گفتن به بزرگترها خجالت میکشیدم ! پیرمرد گفت میخوای بیای آنور تا عکسای نوه ام رو بهت نشون بدم خیلی شبیه تو کاش الان اینجا بود و چهره غمگینی به خودش گرفت !

من یخ کرده بودم و میلرزیدم تمام قدرتم را جمع کردم و با صدای بلند داد زدم نه نمیخوام من میخوام برم و به طرف در حمله کردم پیرمرد وحشت زده گفت چرا جیغ می کشی خوب برو برو من با وحشت درو باز کردم و تا خونه یک نفس دویدم وقتی رسیدم پریدم توی بغل مامان و با گریه ماجرا رو براش تعریف کردم .

مامان هم دستاش می لرزید اما سعی کردآرامش خودش را حفظ کنه گفت که من عاقلانه ترین کار را کردم و اون بهم افنخار میکنه که آنقدر خوب میتونم مواظب خودم باشم اما ممکنه من اشتباه کرده باشم و آن آدم قصد بدی نداشته بهرحال دیگه جای نگرانی نیست فقط کافیه دیگه به مغازه اون پیرمرد نرم تا خودم هم احساس بهتری داشته باشم .

من دیگه از نزدیک مغازه اون پیرمرد هم رد نشدم اما چند ماه بعد یک روز یک پلیس به همراه مدیر مدرسه به کلاس ما آمد و گفت که یک اتفاقی برای یکی از دخترهای مدرسه افتاده که مربوط میشه به مغازه نوشت افزار نزدیک مدرسه اگر هرکدوم از شما تا حالا تجربه بدی داشتید بیاید به من بگید من میخوام مواظب شما باشم !

من میلرزیدم اما هیچی نگفتم فقط منتظر بودم که زنگ بخوره و برم خونه. ظهر تمام ماجرا را برای مامان تعریف کردم و اون هم به بابا زنگ زد .پدر من هم پلیس بود اون با مدرسه تماس گرفت و ماجرا را پیگیری کرد مغازه پیرمرد تعطیل شد و خودش به خاطر تعدی به چند دختر و پسر راهی زندان شد !  اما من مثل تمام ماجراهای دیگه زندگی ام سلامت و موفقیتم را مدیون مادری ماندم که شاید بعضی روزها حوصله ناهار درست کردن نداشت شاید هیچوقت به درس ما نمیرسید و می گفت شماها زرنگید خودتون باید درس بخونید من درسامو خوندم ! شاید خونه اش هیچوقت از تمیزی برق نمیزد اما هرگز از سلامت روان ما غافل نمیشد

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در چهارشنبه 17 مرداد1386 ساعت 11:54 |

دوستی

نمیدونم اینهایی که دارم مینویسم به درد شماهایی که دارید میخونید میخوره یا نه ؟ اما به درد آینده خودم میخوره که برگردم و تجربیات و احساسات گذشته رو مرور کنم .

تا حالا فکر کردید دوست واقعی کیه؟ من عاشق دوستی و دوست بازی هستم یا شاید بهتر بگم بودم ! و یا کاملتر سعی می کنم نباشم !!

پیشترها هرکسی را که احساس میکردم ذره ای به من شباهت داره دوست خودم می کردم و از اونجایی که من استعداد دوست داشتن زیادی دارم خیلی زود به دوستم دلبسته میشدم پس با ناراحتیش ناراحت میشدم و از شادیش خوشحال و راضی! اگر برای دوستانم مشکلی پیش می آمد میپریدم وسط و سعی میکردم کمک کنم !

تا اینکه یک روز برای ما مشکل بزرگی پیش آمد مشکلی که به این سادگی ها قابل حل نبود اما چیزی که بیش از خود مشکل من را آزرده کرد.تنهایی بود هیچ کدوم از آنهایی که خیلی خیلی دوستشون داشتم آنهایی که ادعای دوستیشون زمین و زمان را پر کرده بود آنهایی که راز دلم را براشون می گفتم یا آنهایی که غصه هاشون ،غم زندگی من بود سراغم را نگرفتند! یکی که هر چی بدی در چنته داشت یک جا ریخت رو میز یکی اصلا باور نکرد که من مشکلی دارم یکی از سلام و خداحافظی ام ایراد گرفت و پشتش رو کرد و خیلی ها به کل فراموش کردن که یک روزی یک دوستی داشتند و بعضی ها  کلی در باب دوستی و کمک سخنرانی کردند اما وقتی ازشون درخواست یک کمک کوچولو شدفراری شدند ! خلاصه من موندم و همون خانواده کوچولوی خودم یعنی مامانی،دو تا خواهرها ،باهوشک و یک خاله که دارو ندار ما توی دنیای فامیلی است.

من شوکه شده بودم و از زمین و زمان متنفر!  کلی غصه می خوردم و اشک می ریختم که :

پس چی شدند آن آدمهایی که شبها و روزهای من را پرکرده بودند؟

 کجا رفت اینهمه عشق و دوستی ؟؟

دوست صمیمی من چطور تونست در حق من چنین کاری بکنه ؟؟؟

اما بعد یک اتفاق جالبتر افتاد کسانی که از من دورتر بودند یا به واسطه مکان و یا شدت و حدت دوستی سروکله شون پیدا شد من هرگز فکر نمیکردم امید مهربون و دوست داشتنی از آن سر دنیا بیاد و جای خالی برادر را برام پر کنه من هیچوقت قدر عمه مینو رو نمی دونستم و باور نمیکردم که عمو فربود، پرشنگ، مریم ، مهرانا و ... اینهمه منو دوست داشته باشند ! 

میدونید در یک مقطع زمانی کل دیدگاه من به دنیای دوستی عوض شد تئوریهام بهم ریخت و حالا خیلی چیزها یاد گرفتم اولین نکته و مهمترین نکته اینکه هنوز هم مثل قبل وقتی برای کسی مشکلی پیش آمد هرکاری از دستم برمیاد انجام بدم چون این اولین شرط انسانیت است و چون خودم از نزدیک لمس کردم که وقتی برات مشکلی پیش میاد چقدر به دوستی و محبت نیازمند میشی، اما بقول الهام هیچوقت توقع متقابل در ذهنت ایجاد نکن که البته خیلی سخته !

دومین نکته که اشتباه طرز فکر قبلی ام بود، از روی ظاهر آدمها در موردشون قضاوت نکنم و تا جایی که میشه سعی کنم به قلبشون نگاه کنم.

و اگر بخوام واقعا باهاتون صادق باشم به طور خلاصه در ذهن خودم به این نتیجه رسیدم که دوستی های امروزی در اکثر مواقع فقط بدرد دوران خوشی میخورند پس بهتر است بیش از هر چیز و هر کسی در این دنیا به همین خانواده کوچکم عشق بورزم که در این دوران بیش از هر زمان دیگری گرمای وجودشان را حس کردم. 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در دوشنبه 15 مرداد1386 ساعت 23:47 |

پرشین بازار

بوی ادویه ایرانی همه جا پیچیده بود. به دور و بر که نگاه می کردی همه اسمها آشنا بود اسمهایی که  با آنها بزرگ شدی مثل خیارشور یک و یک ، بیسکویت گرجی

توی این چند ماه همش به خودم می گفتم پس چرا من دلم برای هیچ چیز تنگ نمیشه نه برای خیابونهای دود گرفته تهران نه برای جاده شمال که گاه باید ساعتها توی ترافیک میموندی تا به ساحل دریایی برسی که هرکسی با یک دیوار گوشه ای از آن را برای خودش اختصاصی کرده و نه برای هیچ چیز دیگر !!

اما وقتی دیروز بوی خورشت قرمه سبزی همه خونه رو پر کرد فهمیدم دلم برای غذای ایرانی خیلی تنگ شده بود. 

اگرچه پرشین بازار فقط یک مغازه کوچک و در هم برهم بود که لقب گنده ای داشت اما هرچی که میخواستی اونجا پیدا میشد و من اولین بار بود که از رفتن به یک بقالی این همه ذوق میکردم !

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در جمعه 12 مرداد1386 ساعت 23:28 |

ایرانی ؟

محل کار من اینجا یک شرکت خانوادگی نسبتا کوچک است که محیط  خیلی دوست داشتنی و صمیمانه ای داره و کار من دقیقا همون کار ایران است پس فکر کنم از این بابت خیلی شانس آورده ام .

مسئله جالبی که تو این چند وقت توجه منو به خودش جلب کرده دیدگاه مردم کشورهای جهان نسبت به ما ایرانی ها است حداقل درمورد استرالیایی ها بخصوص آنهایی که تا بحال با ایرانی ها سروکار نداشتند این موضوع صدق میکند .اونا فکر می کنند که ما در فقر و محرومیت شدید زندگی میکنیم صورت خودمون رو تو خیابون می پوشانیم تحصیل نمی کنیم و از تکنولوژی جدید هیچ چیزی نمیدونیم و ....

باور کنید روزهای اول همسر مدیر عامل شرکت که توی همین شرکت کار میکنه داشت برای من توضیح میداد که اگر بخوام برای خودم کافی درست کنم باید از این دستگاه که اسمش مایکروفر است استفاده کنم و طریقه استفاده اش را بهم یاد میدادمن بهش گفتم متشکرم اما من بلدم با تعجب گفت تو قبلا مایکروفر دیدی؟؟ من گفتم من همه چیزهایی که اینجا هست را قبلا دیدم و ما همه اینها رو تو ایران داریم طفلکی خجالت کشید و معذرت خواهی کرد .

دیروز سر نهار من گفتم اینجا شما برف ندارید ما خیلی برف داشتیم و هیشه زمستونها می رفتیم اسکی بعد همه با تعجب گفتند مگه شما اسکی هم میرید؟ مگه تو کشور شما خانمها می تونند از این کارها بکنند ! برام خیلی جالب بود براشون کلی توضیح دادم و قول دادم که امروز براشون کلی عکس از روش زندگی مردم ،خونه هاشون و مهمونی هاشون ببرم !

باید امروز میدید چه بامزه بود همه کلی تعجب کردن می گفتن لباسهای خانمها رو ! خونه هاتون چه قدر قشنگ بوده ! وای جدی شماها رفته بودید اسکی !!! و این در حالی بود که همه چیز در آن عکسها خیلی عادی بود یعنی یک خونه معمولی با لباسهای ساده و عادی .

آنوقت رئیسم گفت که راستش رو بخوام اون هم از روز اول بخصوص قبل از آنکه من به اینجا بیام یک تفکر دیگه ای در مورد فرهنگ ما و زندگی خانمها در ایران داشته کلی معذرت خواهی کرد و گفت که این ناشی از صحنه هایی است که توی تلویزیون نمایش داده میشه و تک بعدی به قضیه نگاه میشه.

حالا با خودم فکر میکنم آیا تصویری که من از نحوه زندگی مردم به آنها نشان دادم تک بعدی نبود ؟؟

 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت 18:23 |

رعایت قوانین

بردیا اینجا دو تا دوست ایرانی داره امروز تولد یکی از آنها یعنی سامی بود و قرار بود ما ساعت ۲ بعدازظهر مک دونالد باشیم .بردیا صبح زود بیدار شد و تا ظهر منتظر بود و سر ساعت ۱ بردیا و Teddy Bear دم در ایستاده بودند(خرسی را که یادتون هست همونی که از پرواز جاموند و مامانی چندوقت پیش اونو برای بردیا پستش کرد) خلاصه تا راه افتادیم بردیا آنقدر خسته بود که خوابش برد من که دیدم پسرکم خیلی ساکته برگشتم و نگاهش کردم و دیدم که روی دست خرسی خوابش برده اما از همه جالبتر اینکه اون علاوه بر کمربند خودش کمربند Teddy Bear رو هم بسته بود. اینو میگن رعایت کامل قوانین !

  

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در یکشنبه 7 مرداد1386 ساعت 20:23 |

در زمان انتظار چه کنیم ؟

خیلی از دوستانی که اینجا کامنت مینویسند یا کسانی که ایمیل میفرستند یک سوال مشترک دارند در زمان انتظار برای مهاجرت چه کارهایی میتونیم انجام بدیم؟ به نظر من بجز حرص خوردن دو تا کار دیگه هم هست که میتونید انجام بدید :

۱-پول پس انداز کنید

در ماههای اول مهاجرت هزینه های جایگزین شدن و نا آشنا یی با محیط جدید موجب بالا رفتن هزینه های زندگی و نیاز شدید مالی میشه.هرچقدر توان مالی بالاتری داشته باشید آرامش بیشتری را تجربه میکنید.

۲-زبان انگلیسی خود را تقویت کنید.در یک کشور انگلیسی زبان حتی برای نفس کشیدن هم نیاز به زبان انگلیسی دارید .پس بخونید بخونید بخونید که هرچی یاد بگیرید کم است !

 

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در پنجشنبه 4 مرداد1386 ساعت 18:43 |