تبليغاتX
سرزمین کانگروها
سرزمین کانگروها
تفاوت فرهنگی

من همیشه دلم میخواست ادامه تحصیل بدم.وقتی لیسانسم رو گرفتم آنقدر درگیر مشکلات کاری شدم که نشد درسم را ادامه بدم اما از آنجا که من واقعا عاشق درس خواندنم اولین کاری که بعد از رسیدنم به اینجا کردم ادامه تحصیل بود .تا اینجاش مقدمه بود
اما جالب اینکه من همیشه از همه چیز در دانشگاه اینجا تعجب می کنم همه چیز متفاوته آنقدر متفاوت که ماههای اول درس خواندن من فقط به تعجب کردن گذشت !
حالا من شما را پنج دقیقه با خودم می برم توی کلاس یکی از واحدهایی که این ترم دارم شما تنها از یک زاویه یک نگاهی به اطراف بکنید ببنید من راست میگم یا نه! باورکنید این عین اتفاقاتی است که می افته .
من نشستم ردیف اول این استاد از آن استرالیایی ها اصیل است که برای فهمیدن حرفهاش من احتیاج به تمرکز شدید دارم برای همین با کلی دقت دارم سعی میکنم بفهمم اصلا موضوع درس چیه!! یکدفعه چند جفت پای بی کفش و جوراب روی پشتی صندلیهای بغلی توجهم را جلب میکنه سعی میکنم بی تفاوت باشم اما مگه میتونم یک ذره بر میگردم چند از پسرهای اوزی کلاس کفشاشون را درآوردن پاهاشون را گذاشتن بالای صندلی جلویی شون قشنگ لم دادن دارن درس گوش میدن جالب اینکه استاد اصلا از این موضوع هیچ تعجبی نمیکنه یکیشون در همین حال سوال هم میپرسه البته به جای اینکه بگه استاد یا ببخشید میگه دیوید من یک سوال داشتم؟ و دیوید(استاد) هم با جان و دل پاسخ میده بنده هنوز نتونستم کامل تمرکز کنم که دختری که دو تا صندلی اون طرفتر نشسته یعنی درست ردیف اول یک ظرف غذا از توی کوله پشتی اش در میاره با چنگال و کارد ، غذاش مرغ و سبزیجات است بعد در کمال آرامش با کارد و چنگال مشغول خوردن میشه ! البته داره درس هم گوش میده ! من دارم سعی میکنم بهش نگاه نکنم که در باز میشه و وسط کلاس یکی از دانشجویان با تاخیر یک ساعته وارد میشه میاد میشینه کنار من توی دستش یک چیپس و یک بطری نوشابه است این یکی رو دیگه نمی شه در نظر نگرفت چون اول با صدای بلند چیپس میخوره بعد یک کم نوشابه !
در اینجا است که احساس تفاوت فرهنگی همه وجود مرا فرا میگیرد !!!

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در دوشنبه 28 خرداد1386 ساعت 5:21 |

شش سال گذشت

شش سال از بهاری که خدا به ما یک هدیه زیبا و دوست داشتنی داد گذشت امروز 24 خرداد است و پسرک من امروز 6 ساله شد.

امسال اولین سالی است
که تولدش را بجای بهار در زمستان جشن می گیریم !
و اولین سالی است
که تنها مهمانهای تولدش من و پدرش هستیم!

امروز می گفت من نمیدونم چرا امسال بهار نیامده اما تولد من آمده بعد خودش جواب داد میدونم این بخاطر این سیاره ای است که ما امسال توش زندگی میکنیم !!! چون خیلی دور است طول می کشه خورشید بهش برسه!

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در پنجشنبه 24 خرداد1386 ساعت 16:24 |

سیستم خرابه
پنجشنبه نزدیکی های ساعت 12 است و آخرین دقایق باز بودن بانکها الان یک ساعتی میشه که تو صف ایستادی آخر ماه است و دارن حقوق میدهند حقوق بازنشستگانی که برای گرفتن پولشان باید ساعتها توی صف بایستند فرقی نمیکنه زمستان باشه یا تابستان باید بایستند خوب مگه پول نمیخوان ؟ نمیتونند هم صبر کنند چون اینقدر حقوق قبلی کم بوده که بعضی هاشون این چند روز آخر هم بیخرجی بودن!
فقط سه نفر مانده نوبتت بشه که اولین نفر میگه نوبت ما که شد پولش تمام شد ! یکدفعه جمعیت داخل صف به سمت در بانک هجوم می برند متصدی داخل بانک با خونسردی یک نگاهی به جمعیت مشتاق و نگران می اندازد و میگوید عجله نکنید سیستم قطع است ! مشکل سراسری است !
ساعت کار بانک تموم میشه اما سیستم هنوز قطع است .خوب تو با خودت میگی عیبی نداره کارت بانک که دارم با کارتم خرید میکنم نگران نباش حرص نخورکه چقدر تو صف بودی فراموش کن !
یک عالمه تو فروشگاه شهروند خرید کردی توی یک صف طولانی ایستادی پول هم که نداری نوبتت که میشه کارت بانک رو میدی به آقاهه .آقاهه هی میکشه به دستگاه میگه سوخته؟ میگی نه تازه عوضش کردم .کارت رو بهت پس میده آقا سیستم قطع است شب جمعه است بار ترافیک سیستم زیاده اینکه راه نمیده؟؟؟؟؟

از سرکار میزنی بیرون به این امید که دوساعته کارت را انجام بدی و برگردی وارد اداره مالیات میشی اوه ه ه ه ه چقدر شلوغه ! اما پشت باجه کسی نیست میری جلو آقا ببخشید.. خانم سیستم قطع است معلوم نیست کی وصل بشه میخوای برو میخوای منتظر شو!

توی این چند ماهی که تو استرالیا بودم حتی یک بار هم نشده بخوام از یک دستگاه پول بگیرم و بیشتر از یکنفر جلوم باشه یا دستگاه پول نداشته باشه چرا ؟ چون یکعالمه دستگاه خودپرداز هست که هیچ مشتری نداره چرا؟ چون مردم اصولا با کارتشون خرید میکنند چرا؟چون تا حالا نشده تو هیچ مغازه ای از یک دکه روزنامه فروشی تا یک سوپرمارکت بزرگ بخواهم از کارتم استفاده کنم و بگه خانم سیستم قطع است!

اینکه سیستم اینها چه جوری که قطع نمیشه من نمیدونم چون در تخصص من نیست اما باور نمی کنید همین موضوع به این سادگی چقدر میتونه به آرامش صرفه جویی زمان و پول مردم کمک کنه .چی میشد ما هم یک سیستم درست و حسابی داشتیم !!!!

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در چهارشنبه 23 خرداد1386 ساعت 14:4 |

از لحظه لذت ببر
یکی از صفات مشترک ما ایرانی ها میدونید چیه ؟ غصه خوردن !
خیلی ازما بیشتر اوقات روز یا داریم غصه اتفاقات گذشته را میخوریم یا داریم دلشوره آنچه که اتفاق خواهد افتاد را در دلمان پرورش میدهیم ! من هم که سردسته همه شماهایی هستم که عادت کردید یک ذهن مشغول را خیلی از ساعات روز با خودتان جابجا کنید ! البته بودم الان دیگه نیستم یا شاید بهتر بگم دارم سعی میکنم که نباشم!
چند روز پیش ما داشتیم تو خونه باهم صحبت میکردیم در مورد تجربیات زندگی گذشته مون و در مورد دلتنگیها و دل نگرانیهامون بعد شوهرجون من یک چیزی گفت که خیلی خیلی به دل من نشست یک جمله ساده که شاید خیلی از ما هزاران بار آن را شنیده باشیم ، گفت :

بیا فراموش کنیم این حرفها رو خواهش میکنم بیا زندگی کنیم
و من چند روز در مورد این جمله فکر کردم سعی کردم به زندگی بقیه مردم هم یک نگاهی بندازم خیلی از مردم ملل مختلف جهان به راحتی در روز زندگی میکنند و یا حتی در لحظه من سعی کردم یک آمار ساده از زندگی خودم بگیرم خیلی از روزهای زندگی آدم پر از حوادث ناخواسته است مثل بیماریها، یک بدبیاری بزرگ و یا حتی از دست دادن یک عزیز و ....
حالا اگر بخواهیم بقیه روزهای باقیمانده را هم یا غصه آن اتفاقات را بخوریم یا نگران حوادث تلخ مشابه باشیم پس کی میتونیم زندگی کنیم ؟ من سعی کردم تو این چند روز ذهنم را از هر چیز آزاردهنده خالی کنم سعی کردم از ساده ترین امکانات مثل تابش خورشید،بارش باران و وزش نسیم یا حتی خوردن یک ساندویچ خوشمزه کمک بگیرم تا بتونم از لحظه لذت ببرم و میتونم بگم که اینکار احساس خیلی خوبی بهم میده باید سعی کنیم از لحظه لذت ببریم چون این لحظات لذت بخش میتونند ساعتها ، روزها و سالهای لذت بخش را بسازند و آنوقت ما میتونیم زندگی کنیم
پس بیایید زندگی کنیم
|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در دوشنبه 21 خرداد1386 ساعت 12:55 |

مدرسه مشکی

چند روز پیش رفته بودم بردیا رو برسونم مدرسه دیدم کلی میز و صندلی با انواع و اقسام وسایل عیش و نوش و بازی توی حیاط مدرسه چیدند .حیاط سبز و بزرگ مدرسه که پر از درختهای بلند و پرسایه است .از معلمش پرسیدم موضوع چیه گفت امروز میخواهیم کلاس اول رو توی حیاط برگزار کنیم .عصری که رفتم دنبال بردیا دیدم از سر تا پاش رنگی رنگی است! ازش پرسیدم امروز بهت خوش گذشت ؟ گفت وای مامان خیلی آنقدر حباب درست کردیم دستامون رو میکردیم تو رنگ نقاشی میکشیدیم بعد رفتیم شن بازی بعد هم زمین بازی ! من موندم پس اینها کی درس میخونند؟چون یکی از رنج آورترین کلاسهای ایران همون کلاس اول است که برای خوش آمد گویی به بچه های کوچولویی که تازه وارد مدرسه شدند تمام حروف فارسی را یک جا و تا قبل از عید با فشار میچپانند توی مغز بچه و آخر سال هم هورا میکشند که یاد گرفته بخونه و بنویسه خوب حالا چی میشه آخر سال دوم یاد بگیره بخونه و بنویسه خدا میدونه!
بگذریم تو راه برگشت به خونه یاد مدرسه خودم افتادم من از اون بچه درس خونها بودم که کاری بجز درس خوندن و ورزش کردن نداشتم چند تا دوست هم از قماش خودم داشتم. نه اهل دوست پسر بازی بودم نه لوازم ارایش نه عکس خواننده ها و نه هیچ چیز دیگری پس با این حساب باید مدرسه برای من بی هیچ اضطرابی گذشته باشه ! اما اصلا اینطوری نبود
من از اینکه جلوی در مدرسه همه کیفم را خالی کنند روی میز که مبادا توش یک رژلب باشه متنفر بودم! از اینکه هرروز صبح باید رنگ جورابم را با بالا کشیدن شلوارم به ناظم مدرسه نشون میدادم تا مجوز ورودم را صادر کنه متنفربودم آخه مجوز ورود فقط رنگهای غم انگیز بود چون خیال آموزش و پرورش از اینکه مانتو و شلوار و مقنعه رنگ عزا است راحت نبود و مسئولین امر بسیار نگران بودند که مبادا به خاطر رنگ شاد جوراب، شادی به دل بچه ها بیاد یا یک وقت نامحرمان چشمشان به رنگ شاد جوراب دانش آموزان بی افتد و بدجوری تحریک شوند!
یادمه سال سوم دبستان بودم که مامانم رفت آلمان و از آن بلاد کفر یک بارونی قرمز برام آورد آن بارانی کوچک شد و آرزو به دل من ماند که یک روز توی مدرسه بپوشمش چون اولین روزی که پوشیدم خانم ناظم همون دم در از تنم درآورد و کلی هم گریه ام انداخت و گفت این رنگی اصلا نباید بپوشی!!!! قرمز فقط رنگ خون شهدا بود و رنگ آتش موشکهایی که خونه همسایه ها را نابود میکرد . بگذریم ! امیدوارم حالا دیگه توی مدرسه ها از این خبرها نباشه و بچه های باهوش و توانای ایران عشق و شادی و درس را در کنار هم تجربه کنند ! آمین

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در یکشنبه 20 خرداد1386 ساعت 8:28 |

مشق روی آسمون
امروز یک هواپیما داشت رو آسمون مشق می نوشت من هم عکسش را براتون گرفتم!

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در یکشنبه 20 خرداد1386 ساعت 6:57 |

این مقایسه لعنتی

وقتی تو کوچه ها و خیابونهای شهر قدم میزنم وقتی سوار اتوبوسم ، و حتی وقتی هیچ کاری نمیکنم و فقط نشستم و دارم نفس میکشم دائم دارم مقایسه میکنم و افسوس میخورم !
چند روز پیش سوار اتوبوس بودم و داشتم می آمدم خانه هوا بارانی بود و اتوبوس مثل همیشه خلوت و آرام توی یکی از ایستگاهها یک آقایی از پله های اتوبوس بالا آمد و از راننده پرسید که آیا این خط از فلان خیابان رد میشه یا نه راننده استرالیایی غلیظ حرف میزد اما آقای پرسشگر مهاجر بود فکر کنم از کشورهای جنوب شرقی آسیا خلاصه زیاد حرفهای هم را متوجه نمیشدند اما آقای راننده بسیار پرحوصله بود وقتی دید نمیتونه کامل توضیح بده یک کار بامزه کرد دستی ماشین را کشید و به همراه آقای پرسشگر از اتوبوس پیاده شد من کلی تعجب کردم و بلند شدم ببینم کجا رفتن ! اگر ایران بود فکر میکردم حتما رفتن پائین یک دست کتک کاری حسابی باهم بکنند ! بلند شدم و بیرون رو نگاه کردم راننده رفته بود پائین و داشت از روی تابلوی نقشه ای که در هر ایستگاه نصب میشه و اطلاعات مسیر را میده برای آقای پرسشگر توضیح میداد البته جالب توجه است که هیچکدام از مسافر ها حتی سرشون از توی کتاب و روزنامشون بلند نکردند ببینند بیرون چه خبره وقتی توضیحات کامل شد راننده دوباره سوار شد و راه افتاد و ذهن من به سرعت هر چه تمام تر شروع کرد به مقایسه و مسابقه چرا ؟ چرا چرا در کشور من معیارهای انسانی به طور کامل فراموش شده و چرا فقط من از دیدن تمام حوادث روزانه متعجب میشوم!

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در شنبه 19 خرداد1386 ساعت 15:36 |

بریزبین

بریزبین مرکز ایالت کوینزلند و سومین شهر بزرگ در استرالیاست که جمعیتی در حدود دو میلیون نفر در مرکز و حومه آن زندگی میکنند.
رودخانه زیبای بریزبین که از وسط شهر میگذرد زیبایی های شهر را دوچندان کرده است این شهر تابستانهای نسبتا گرم و زمستانهای معتدلی دارد و میتوان گفت که در اکثر اوقات سال هوای شهر بهاری است . دانشجویان بسیاری از کشورهای مختلف جهان جهت تحصیل در دانشگاههای معروف کوینزلند مثل :

University of Queensland
Queensland University of Technology
Griffith University

در این شهر زندگی میکنند. این هم دو تا عکس از رودخانه بریزبین:

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در شنبه 19 خرداد1386 ساعت 14:41 |

وکیل مهاجرت به استرالیا
هفته پیش برای مهاجرت خواهرم به یک وکیل رجیستر شده استرالیایی مراجعه کردم و تازه متوجه شدم که این وکلای غیر رجیستر شده ایرانی چقدر در حق این جماعت مشتاق مهاجرت لطف می کنند! و بعضی از آنها در قبال ارائه خدمات ناقص و ناچیز چه مبالغی را دریافت می کنند . در واقع حقیقت این است که بعضی از این خانمها و آقایان با این وکلای استرالیایی قرارداد می بندند و بعد پرونده را از طعمه در مقصد به دوبرابر قیمت میگیرند و به دست وکیل استرالیایی میسپارند و در این بین مبالغی را هم به خودشان هدیه میدهند.
یکی دیگر از کارهایی که میکنند این است که اجازه نمیدهند موکل در ایران از آدرس و مشخصات وکیل اصلی مطلع شود ! خلاصه این قصه سر دراز دارد!
اما به نظر من هرکسی که دوست یا آشنایی در استرالیا دارد بهتر است به جای استفاده از وکلای غیر رجیستر شده ایرانی که معمولا اطلاعات بسیار کمی هم در زمینه مهاجرت دارند و در مواقع بروز مشکل عملا هیچ کاری از دستشون برنمی آید از وکلای رجیستر شده در استرالیا استفاده کند .

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در جمعه 18 خرداد1386 ساعت 10:38 |

من انگلیسی بلد نیستم

خوب الان چند ماهی است که ما استرالیا هستیم .وقتی آمدیم پسرک من بجز چند کلمه ای انگلیسی بلد نبود اما باید میرفت کلاس اول چون پنج سالش تمام شده بود . روزهای اول خیلی سختش بود مدام از من میپرسید :
وقتی اونا نمیفهمن من چی میگم و من هم نمیفهمم اونها چی میگن پس من برای چی باید برم مدرسه ؟
و من میگفتم صبر کن خیلی زود یاد می گیری.
و اون خیلی سریعتر از آنچه که من فکر میکردم زبان انگلیسی را یاد گرفت اگرچه هنوز هم نمیتونه کامل صحبت کنه اما خوب خیلی راه افتاده اما نکته جالب اینکه پسرک من نمیخواد قبول کنه که داره یاد می گیره انگلیسی صحبت کنه مثلا همین دیشب میگفت :
Mum I am cold
من رفتم لباس براش آوردم .چند دقیقه بعد وقتی داشتم مدادرنگیهاش رو جمع میکردم گفت :
Mum I need them please stop doning that
من گفتم بردیا جان ما تو خونه فارسی حرف میزنیم تو میتونی تو مدرسه انگلیسی صحبت کنی.
بردیا با تعجب گفت : مامان ! من صد دفه گفتم که من انگلیسی بلد نیستم من دارم فارسی حرف میزنم!!!!!

|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در پنجشنبه 17 خرداد1386 ساعت 8:23 |

رویای شیرین

 

هرگز باور نمیکردم یک روزی بتونم توی خونه خودم پشت پنجره باز روبه کوچه ای تا به انتها سبز بنشینم یک لیوان نسکافه گرم توی دستم بگیرم و وبلاگ بنویسم!!
من هوای تازه،سکوت و آرامش را فراموش کرده بودم شاید من زندگی ،خودم، پسرم و همسرم را فراموش کرده بودم . از سی و دو سال زندگی گذشته ام صدای جنگ ،فریاد ، هیاهو ، ترس و اضطراب را خوب به خاطر می آورم .
من میخواهم زندگی کنم من میخواهم ساعتها از توی بالکن این خونه قدیمی به سکوت سبز کوچه و به بزرگ شدن پسرم زل بزنم من میخواهم در این سرزمین تازه زندگی کنم و رسم زندگی کردن را به پسرم یاد بدم .


     

  


|+| نوشته شده توسط سرزمین کانگروها در پنجشنبه 17 خرداد1386 ساعت 6:42 |